خانه ما اینجاست

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام ، گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن ،  شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهارمی نویسم :

ای یار خانۀ ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگرخانۀ دوست کجاست؟

شغل زدگی

شاید در اطراف خود افرادی را دیده باشید که  تا ساعتها در محل کار میمانند و اگر بقول اینجانب چیزی به ایشان نگویند در همانجا هم می خوابند اصلا دلشان نمی خواهد منزل بروند. افرادی که به سختی کار می کنند و به خودشان  نمی پردازند . به گفته دکتر میثاق (روانشناس حاذق و معلم اخلاق ) این افراد ظرف درون خود را رشد نداده اند وفقط به رشد بیرونی پرداخته اند ، همه زندگی ایشان میزشان هست . این افراد دچار بیماری شغل زدگی هستند و به پوچی رسیده اند . یعنی اگر شغل شان را از آنها بگیرند ، میزشان را بگیرند دچار افسردگی می شوند . آنها حتی یک روز هم نمی توانند در خانه بمانند . جوانها باید بدانند در جوانی باید کار کرد و به فکر روزهای پیری بود اما نه آنقدر که زندگی شخصی و پرداختن به خود را از دست بدهند. از امام صادق (ع ) روایت شده  زندگی خود را به سه بخش تقسیم کنید کار و تفریح وزندگی شخصی و استراحت  یعنی کار کردن فقط هشت ساعت . از روزهای جوانی باید به رشد درونی هم پرداخت تا در روزهای پیری چیزی برای ارائه به خود ، خانواده و دنیا داشته باشیم .

 به خدا اطمینان داشته باشیم روزی مقرر است لازم نیست همه زندگی خود را فقط روی کار بگذاریم .  به علایق به استعدادها  وانس با خانواده هم بپردازیم . نمیدانم این افراد شغل زده واقعا کی میخواهندزندگی کنند .  برای همه ایشان دعا می کنیم.

خدایا به خاطر همه چی شکر

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعداً می خواهی بدهی، دادی بعداً می خواهی پس بگیری، اگر بدهی پس می گیری، پس گرفتی بعداً می خواهی بدهی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی، میخواهی بدهی و پس هم نمی گیری ، دادی و پس نگرفتی ، اصلاً ندادی و نمی خواهی بدهی ، دادی ما نفهمیدیم وپس نگرفتی خلاصه خداجون سرت را  درد نیارم به خاطر همه چی شکر

دیوان خط وخال دوست

دیوان خط وخال دوست  را که در برابرم  می گشایم با آن ابروان فصیح می گوید اقراء ، بخوان کتاب جمال یار را ، بخوان دیوان اقیانوسی رحمت ما را . بخوان به نام آنکه  لبهای تو را از خون بسته گل سرخ آفرید و به انگشتت ، انگشتری یحبهم و یحبونه گذاشت . آنکه زیر گوشت تصنیف عاشقانه انی قریب خواند . آنکه دستت را گرفت و روی سلسله الجبال سینا برد و همه معرفتهای دنیا را در قلبت ریخت .  آنکه همه بتهای قلبت را شکست و دل نمرودی ات را به زیر کشید و آتش هوسهای تو را گلستان عشق کرد .

خدا را می گویم ، همسایه بنا گوشمان ، رگ غیرت گردن عشقمان ، اندام زیبای احسن الخالقین ، گیسوان بلند لیله القدر، گونه های الا بذکر الله ، چشم های بینی و بینکم ، چاه زنخدان لا یعلم الغیب الاهو ، دستهای بخشنده مهربان که پروانه احساس ما را از آب می گیرد. لبهای یخرج منهما اللولو والمرجان .

شروع به خواندن که  می کنم چشم هایش مستی می کند خون اناالحق همچو منصور مرا  سر  دار میکند و در آتش طور سینا می سوزم. در طور سینا که تجلی می کند سراسر وجودم  دف می زند در مقدم گیسوانش ، درقلبم دهل دیدار نواخته می شود ، هفت بندم نی می زند، در جانم مسابقه السابقون السابقون در میگیرد. دلم پر از قلوب منکسره می شود سینه ام لبریز از ربنا ظلمنا انفسانا می گردد .

باید مثل آن حرائی خاموش بنشینم و به آواز  جبرئیل گوش بدهم باید وقتی به دیدار نگار می روم ضربان قلبم را کادو کنم  ای کرشمه  لوکشف الغطا ما ازددت یقینا  ای آهو چشم حور مقصوراتی مقصود. باید پای راستم  را در آخرت بگذارم و پای چپم را در دنیا .

یاسین چه سوره طاووس رنگی است ، آدم را نسبت به جهان هستی خاضع می کند . من میخواهم در الرحمن  غرق  شوم تا هو دست مرا بگیرد و از شیطان جدا کند ، الرحمن سخاوتی است به اندازه کائنات  سفره ای است که که تمام ذرات هستی بر خوان کرم  او می چرخند .

سوره مریم از عطرمسیح پر است انسان بر بلندای قلب هر آیه ای عیسایی را می بیند که به ملکوت آسمانها عروج می کند.

سوره مائده مرا گرسنه می کند ومنتظر می مانم تا  پروردگارم برایم من و سلوی بفرستد

والعصر یادم می انداز دارد دیر می شود و حسابهای خود را جمع وجور کنم که وقت رفتن نزدیک است .

سوره طور در درونم زلزله به پا میکند  و اینقدر خوف مرا  فرا  می گیرد که احساس می کنم آتش طور بر قلب من نازل شده همچون موسی قلبم  پر از لن ترانی  می شود من  دیوانه وار در کائنات قدم می زنم و رب ارنی رب ارنی را صدا می زنم ،  در کوه طور  گیاهانی می روید که به زیبایی تخیل شدید الهی  است ،  زیر درختی می نشینیم که انی انا الله نام دارد .  گویی باید کفش های حب دنیا را خلع کنم  و کفش های مکاشفاتم را دم در بگذارم  و نعلین ریاضت به پا کنم ،  آخر روی  قالی تجلی که کسی با کفش نمی رود.

سوره کوثر چشمانم را پر از اشک های به خون نشسته می کند.

سوره بنی اسرائیل  وسوسه به جانم می اندازد احساس می کنم در نیل غرق می شوم و  مرا به کام فرعون می برد  من تشنگی خود را از اشک دختران شعب فرومی نشانم .

من از سوره قیامت بر خود می لرزم و هرشب صاعقه الهی را خواب می بینم که کوههای نفسانیت مرا شعله ور می کند  کبریا قدم  بر گلوی نیازم می گذارد ومن مثل عجزی زیبا در آستانه ناز سربلندش ناله می کنم .

سوره الناس مرا از خلق گریزان می کند و در آخر به آغوش الهی  پناه می برم

 منم انسان  تنها گوهر تجلی اقیانوس هستی،  زیباترین تمثال الهی ،  آتیش پاره ترین در سراسر جهان  ، مثل لبخند خدا معصوم ، ( تلفیقی از محمد عزیزی و نرگس )

 

ولا تجسسوا

عاشقانه.قلب.خاص.رویایی

مدتی پیش برای انجام کار اداری به جایی مراجعه کردم ، خانمی  آنجا بود که بعد از گفتگوهای صمیمی با خانم منشی خداحافظی کرد ورفت .  بعد از رفتنش، خانم منشی برایم تعریف کرد که ایشان همسر مدیر مربوطه هستند و من  از دست این خانم خسته شده ام ، روزی ده بار زنگ می زند و می پرسد همسرش با چه کسانی صحبت کرده و کجا رفته و چه کسی پیش او می آید. هر دو سه روز یکبار سر زده به محل کار می آید . ایشان گفت چندی پیش  که طبق معمول شبها گوشی همسرش را بازرسی  می کرده  صدای خانمی را می شنود و بعد گرفتن آدرس به محل رفته و از او می پرسد که شما با شوهر من چه کار داشتید که زنگ زدید  و....   در حالی که آن خانم کارهای بانکی شرکت را انجام میدادند .

باید بدانیم خداوند انسان را آزاد آفریده و فقط خودش مالک و صاحب اختیار ماست و با ولی نعمت بودنش  بازهم ما را اینطوری بازخواست نمی کند . البته در فرهنگ  ما و نه در قانون الهی اینطور هست که باید از طرف یک کس دیگر کنترل شویم تا رفتارهای مناسبی داشته باشیم و این یعنی زندگی بی خدایی . شاید این جمله را شنیده باشید که عالم محضر خداست ، پس ما چه نیازی داریم از طرف دیگری کنترل شویم و چقدر پذیرش آن  از طرف هر کسی که باشد بد است  و باید بدانید همسر شما هم یک بنده خداست اگر شما در درون خود در  مورد او فکر بد کنید و به او تهمت بزنید ، دچار گناه بزرگی  شده اید  و وارد بحث حق الناس می شویدو باید از وی آمرزش بطلبید و روح خودتان بیمار می شود که سرانجامش بیماری جسمی است .

اگر دقت کرده باشید این گونه افراد که روح بیماری دارند  اغلب دارای بیماری  اعصاب و روان یا بیماری های قلبی هستند و این عواقب گناه آنها در این دنیاست که از روح شان به جسم شان منتقل میشود. هیچ کس  حق ندارد در مورد بندگان  خدا کنجکاوی کند و با رفتارهایش آزاربدهد و عرصه زندگی را بر دیگران  تنگ کند . در قرآن کریم  خداوند صراحتاً بدون گفتن داستان و بصورت امری می فرمایند ولاتجسسوا و اول وآخر آیه را می بندد این  یعنی خیلی مهم است . یعنی سرتان به زندگی وکار خودتان باشد.

و اما اگر همسری دارید که دارای بیماری شکاکی و بددلی  است رفتار او شاید یک آزمایش الهی باشد و باعث نشود که به خودتان بگوئید حالا که او فکر مناسبی در مورد من ندارد خوب منهم همانطور باشم که او فکر می کند ،  نه بدانید که شما بنده خداهستید نه او ، خداست که به  شما جزا و پاداش می دهد شما در همه حال پاک باشید و بدانید اگر شما همیشه راه مستقیم را بروید  افراد کج رو از مسیرتان  خارج می شوند.  به رفتارهایتان  هم دقت کنید تا همسرتان را نگران نکند اما اگر از رفتار همسرتان ناراحت هستید خیلی شفاف  ومستقیم به او بگوئید که این رفتار شما مرا آزار میدهد و باعث می شود حس خوبی نداشته باشم . هیچ چیز مثل صداقت و شفافیت معجزه نمی کند.

بهتر است بدانند هر انسانی از دیدگاه رفتارهای خودش به دیگران نگاه می کند یک انسان پاک  ، پاک می اندیشد و همه را پاک می بیند. ازدواج  یک معامله نیست که کسی را در تملک خود در آورید بلکه عرصه رشد  و تعالی روح است . با این رفتارها روح تان رشد که نمی کند هیچ   بیمار می شود. از لحظه لحظه های زندگی تان برای خوب زندگی کردن استفاده کنیدعمر کوتاه است . 

سرمای بهار

 با اینکه بیست و پنج  روز  از ماه فروردین  می گذرد شاید در محل کار ، کوچه و خیابان و کوه و... به افرادی برخوردید که هنوز لباس های گرم و بافتنی بر تن دارند. شاید این حدیث را از حضرت رسول (ص) شنیده باشید که از سرمای زمستان خود را بپوشانید زیرا با شما چنان می کند که با درختان می کند و از سرمای بهار خود را نپوشانید زیرا با شما چنان میکند که با درختان می کند. یعنی سرمای زمستان بدن شما را دردمند می کند و سرمای بهار بدن شما را بازسازی و زنده می کند.

سه شنبه دو  هفته قبل در جایی بودم ، آن هنگام باران شدیدی گرفت و مردم را میدیدم آنچنان فرار میکردند که گویی  خمپاره از آسمان می بارد، باورکنید همه آن قطرات رحمت و شفاست . به خاطر دارم فصل بهار هنگام  بارندگی مادر بزرگم در حیاط می نشست تا باران او را کاملا خیس کند و میگفت باران بهار همه دردها را از بدن خارج می کند و بدن را در برابر سرمای زمستان مقاوم می کند، البته تجربه شخصی  خودم هم به آن اضافه شد . یکی دو هفته مانده به فروردین سعی کنید لباسهای زمستانی خود را کنار بگذارید و لباس های خود را کم کنید ، بگذارید سرما و باد بهار مانند درختان بدن شما را بلرزاند، نترسید سرما هم که بخورید چیزی نمی شود بدن تان کم کم عادت می کندو محکم می شود اینقدر بدنتان مقاوم ومحکم می شود که قول میدهم در زمستان هم نیازی به پوشش زیاد نخواهید داشت و اگر انواع ویروس های مرغی وخوکی و خرسی هم که بیاید شما نخواهید گرفت . اگر عمل کردید و بدن شما مقاوم شد و یاد من افتادید بگوئید اگر مرده است که هیچ خدا رحمتش کند واگر زنده است خدایا آدرس آب حیات را به او نشان بده .  

گفت پیغامبر با اصحاب کبار                 تن مپوشانید از باد بهار

آنچه با برگ درختان می کند               با تن و جان شما آن می کند 

دعای من برای شما

تقدیم به دوستای گل ...........

پروردگارا !

دریای زندگی بسیار گسترده است و قایق من کوچک

در میان این امواج سهمگین ، تو مرا حفظ کن .

و مرا در کنار افرادی قرار ده که حضورشان مرا به تو نزدیک می کند.

خانواده  و دوستان مرا در هاله نور خود قرار ده و مراقبشان باش .

سرنوشت

تقصیر باد بود ، بی موقع او وزید

شاید اگر بجای تیر ، روز تولدم ، در ماه مهر بود

یا لااقل بجای جمعه ، در روز شنبه ای ، حتی سه شنبه ای

شاید اگر مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود

خوشبخت می شدم

تقصیر ابر بود ، آن باد نارفیق که مخالف همی وزید

از دست جور آن مه و خورشید  زیر  ابر

لجبازی فلک  که  چرا  نان  ما  نداد

شاید شباهت مرغک همسایه به غاز

کوتاهی پدر ، اقبال کج مدار

شاید اگر شانس آن قهر کرده زمن ، گیج بی حواس

یکبار هم پلاک خانه ما را به یاد داشت

خوشبخت می شدم

تقصیرما که نیست ، از دست روزگار که طالع ما را چنین نوشت .....

دیگر گلایه بس ! باید شروع کنم

دشوارترین  قدم ، این اولین قدم

این راه باور خود  راه نو شدن با گام اولین  آغاز می شود 

باید شروع کنم مکتوب سرنوشت

باید ز سر نوشت

جناب آقای کیوان شاهبداغی شعر زیبای شما را در یک مجله دیدم . نکته ای که در شعر شما نظر مرا جلب کرد این بودکه من مهر و هم اتفاقا شنبه به دنیا آمدم و جالب تر اینکه من هم دارم دنبال مقصر می گردم   تحقیقات من به اینجا رسیده است که تقصیر باد و تیر و جمعه نیست تقصیر ازدیاد جمعیت است ، به همین  علت فرشتگان سرشان شلوغ است و تند تند می نویسند و روزگار هم چون کهن است خوب نمی تواند بخواند  شما هم زیاد سخت نگیرید شاعر دیگری می گوید ما گشتیم یافت نشد شما هم وقت تان را تلف نکنیدپیدا نمی شود.

چای ایرانی

Click to view full size image

شاید یکی دو سال پیش بود که برنامه ای از تلویزیون دیدم به این مضمون که چای کاران شمال متضرر شده بودند و انبارهای آنان را نشان میداد که از سال قبل هم چای در کیسه های بزرگ هنوزمانده بود و متأسفانه حتی درپرداخت  پول آب وبرق کارخانه هم مشکل داشتند وممکن است دیگر چای کاری انجام نشود ومشکل بسته بندی و......... از آنجائیکه فقط چای ایرانی مصرف می کنم  این موضوع ناراحتم کرد و تا مدتهای زیادی فکرم را مشغول کرده بودکه چه کاری می توان کرد .

چندی قبل به طور اتفاقی در فروشگاه شهروند دیدم که  چای قلمی ایرانی که بهترین نوع آن است توسط شرکتی بسته بندی شده و بعنوان حمایت از چای کاران عرضه می شود . دیروز هم که برای خرید همانجا رفته بودم  بسته هایی را دیدم که توسط شرکتی عرضه شده بودو  روی آن نوشته بود « در آمد حاصل از  چای فومنات صرف دانشکده فنی فومن می شود » که  البته کار خیلی قشنگی است . 

البته ذائقه و سلیقه افراد فرق می کند ولی من افرادی را که چای با رنگ مصنوعی و مواد افزودنی آنهم داغ و داغ میل میکنند هیچوقت درکشان نمی کنم . وقتی خسته به منزل می روید و چای ایرانی آنهم بدون قند یا هر چیز دیگر و با طعم طبیعی خودش میل می کنید فکر می کنم بهترین نوشیدنی های دنیا را نوشیده اید  . بعضی از افراد هم که ذائقه آنها  کلاً به مواد سالم حساسیت دارد و می گویند از طعم چای ایرانی خوششان نمی آید  می توانند در چای خود هل و دارچین و گل محمدی اضافه کنندتا طعم آن تغییر کند.

البته این هم مسئله به همان ظاهر بین بودن ما برمیگردد ، وقتی بسته بندیهای دلفریب را می بینید و آنها را خریداری می کنید دیگر فکر نمی کنید داخل آن چه چیزی عرضه شده و سلامت شما را تهدید می کند یا خیر ؟  

به نظر من  چای ایرانی حتی اگر در کیسه فریزر بی رنگ  هم بسته بندی شود وعرضه گردد ارزشمند است بهترین نوشیدنی است .

ای همه هستی ما

ای که مال همه هستی ، مال من ، مال او ، مال ما، مال یکایک مان ، نمایندگی انحصاری نداری و به تعداد قلبهای عالم شعبه داری ، ای تنها امکاناتی که برای همه فراهمی و هیچکس نمی تواند از ما بگیرد . تنها دارایی که مال فقیر وغنی هستی ، ای تنها ذخیره ای که جیره بندی ات غیرممکن است . ای قدرتی که مظلومان بیشتر از ظالمان دارند. ای رفیقی که در هیچ شرایطی رفیقش را تنها نمی گذارد و به او خیانت نمی کند. ای پناهگاهی که هیچ گاه امنیتش به مخاطره نمی افتد و حفاظ و حصار هم ندارد.  ای روزنه امیدی که هیچ گاه بسته نمی شوی ، با دهان بسته هم که صدایت می کنند می شنوی و با پای شکسته هم می توان با تو ملاقات کرد. معشوقی که بیشتر از خود عاشقانت به ایشان عشق می ورزی. قاضی که در قضاوتت هیچ احتمال ظلم وخطا نمی رود . ای خریداری که جنس ترک خورده و شکسته را بیشتر می خری . حاکمی که  راه خلاصی را پیش پای محکوم می گذاری . ای دارنده ای که بی منت می بخشی ، دادستانی که را ه های فرار را نشان خلافکار میدهی و کلید زندان را در جیب مجرم می گذاری و چشمت را بر خطای گناهکار می بندی .

ای محبوبی که محبان خود را ترو خشک می کنی و دشمنانت را با روی گشاده بر سر سفره اطعامت می نشانی ،  به منکران و تکذیب کنندگانت هم روزی میدهی . در خانه ات شبانه روزی باز است و کسی را از خانه ات نمی رانی . درخواستهای مکرر درخواست کنندگان آزارت نمیدهد و اصرار وپافشاری کلافه ات نمی کند . ای متعهدی که اگر خودمان را به تو بسپاریم بهتر از خودمان مراقبت می کنی و اگر یک قدم به سویت برداریم ده قدم به سویمان می آیی ، اگر به سمت ات راه برویم به طرف ما می دوی . ای که اگر ذره ای ازما محبت ببینی  با قدردانی بی حد خود شگفت زده و شرمنده مان می کنی . ای که  راه تراشیدن هزاران بهانه  و عذر را به خطاکار می آموزی تا تبرئه اش کنی و مرتب مهلت و وقت اضافه میدهی .

ما را یک آن هم به حال خودمان رها نکن و لحظه ای از ما چشم نگردان  

مجادله ادبی بر سر یک خال

 حافظ :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را   

 صائب تبریزی :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 شهریار :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس  چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست وتن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که ُبرد او جمله دلها را

 شاعر معاصر :

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

  خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

 نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارها؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ

که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی! نه صائب داد دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟  

سونامی های زندگی ما

 چند روز قبل از واقعه ژاپن از تلویزیون برنامه ای پخش می شد که ژاپنی ها  در حال انجام ساخت رباطی بودند که احساس داشته باشد و درست مثل یک انسان عمل کند از آنجائیکه به رباط ها خیلی علاقه مندم  نشستم و این برنامه را تا آخر دیدم  ، در این برنامه  بدن یک انسان  توسط یک سری هدایت کننده به کامپیوتر وصل شده بود و آنها می خواستند دقیقاً همان فرمانی که بدن در حال بالا و پایین رفتن از پله ها  مغز به عصب پاها ارسال می کند را روی رباط پیاده کنند . درآن حال با حسرت گفتم چقدر علم آنها پیشرفت کرده و با این وجود هیچ مشکلی نخواهند داشت و بلکه مشکل خیلی از انسانها را حل خواهد کرد ، مثل یک پیرزن یا پیرمرد یا بچه ای که تنها و احتیاج به مراقبت دارد و.....

و چند روز بعد  سونامی و برف و ....... با کمال ناباوری در صفحه اول یاهو با  کلمه help japan   با رنگ قرمز برخورد می کردی و ژاپن از دنیا درخواست کمک می کرد.

این داستان زندگی ما است خداوند در همه حال با ما در ارتباط است ولی ما حواسمان همیشه پرت  است . شاید برای همه شما پیش آمده باشد که زندگی را در حال خوش وخرمی به سر می برید و چقدر هم شاد هستید که همه چی دارید و فقط بنشینید و لذت ببرید و چقدر به امور زندگیتان مسلط هستید و احساس قدرت و خوشبختی و بعد .... یک سونامی می آید زندگی ما را  ازهم  می پاشد و با همه امکاناتی که داریم نمی توانیم جلوی آن را بگیریم وبعد برف یأس و ناامیدی  و فریاد Help me God   خدایا به من کمک کن من اصلا کسی نیستم .  

یادمان باشد در هر حال در برابر کائنات ، هستی و خداوند خاضع و خاشع باشیم و فقط این رمز ماندگاری خوشبختی است . به فرمایش حضرت علی ( ع ) نه به بالا رفتن خوشحال باشیم و نه به پایین آمدن ناراحت . موج سواران را حتما دیده اید که چقدر زیبا و با لذت بوسیله  یک تکه چوب با موج بالا می روند و با آن پایین می آیند. ما هم  موج سواری را با خدا یاد بگیریم و از زندگی لذت ببریم . 

 

دعای من برای شما

پروردگارا ! این نعمت های بی پایان را که به من انعام و لطف نموده ای بر من گوارا فرما و احسان خود را برای من کامل فرموده و برمن منت خود را بیشتر  عنایت فرما و غم و غصه مرا را زائل فرما.

اولین روز سال 1390

 Click to view full size image

در شب سال جدید تصمیم گرفتم اولین روز سال را با طبیعت آغاز کنم ، روز دوشنبه ساعت 8 صبح  کوه بودم ، شروع کردم به بالا رفتن ، از کوچه خرداد در درکه گذشتم.  خیلی خلوت بود ، گفتم شاید بالاتر افرادی باشند ، هر چه بالاتر می رفتم  سکوت همه جا را فرا گرفته بود ، هیچ کس نبود حتی یک پرنده هم پر نمی زد و مغازه ها همه بسته بودند ، کاملاً ترسیده بودم ، با خودم گفتم اگر اینجا اتفاقی بیفتد کسی نمی فهمد، شروع کردم با خدا صحبت کردن که  : « خدایا امروز اولین روز سال جدید است و اگر امروز بمیرم عید عزیزانم خراب می شود و مگر نه اینکه هرکس همان گونه می میرد که زندگی کرده ، من نمی خواهم باعث رنجش کسی شوم.  تازه هر سال ، سالگردم در این روز می افتد که باز هم به عزیزانم سخت می گذرد ، خدایا قبلا در دعاهایم گفته ام که نمی خواهم روز مرگم برف بیاید مردم سخت شان میشود و باران هم نیاید چون بعضی ها دوست ندارند خیس شوند ، وسط تابستان و آفتاب زیاد نباشد گرمشان می شود و فصل امتحانات نباشد مردم از کار و زندگی می افتند. اصلا همان ماه مهر خوب است که به دنیا آمده ام ، همه اتفاقات مهم زندگی ام هم در این ماه رخ داده ، اما نه شش ماه دیگر خدایا،  زبانم لال، زبانم لال بعد از 120سال .

در همین گفتگو خالصانه و شفاف با خدا بودم و با وجود ترسی که داشتم ( مثل آلیس در سرزمین عجایب ) ، باز هم بالا می رفتم (همان مشورت با دل ) به چناران که رسیدم با شگفتی کامل یک خانواده را دیدم که با دو تا بچه کوچک به پایین می آمدند خیلی خوشحال شدم و به پسر خانواده گفتم : تپلی ! مگرآن بالا هفت سین انداخته اند که صبح زود بالا بودی ، مادرش خندید گفت نه ما ساعت شش رفتیم بالا و الان داریم  بر می گردیم ، جالب تر اینکه وقتی جلوتر رفتم دیدم مثل اینکه روز خانواده و طبیعت است و  فقط من نبودم که می خواستم با طبیعت آغاز کنم دوست داران طبیعت خیلی زیاد هستند. هوای مطبوع ، اکسیژن صد در صد خالص ،  از همه مهمتر پاکی کوه  و زلالی آب  باعث شد تا دو روز بعد با یکی از  خانم های فامیل که بیشتر با هم دوست هستیم تا فامیل  به کوه برویم البته این بار افراد بیشتری بودند و با هم صحبت کردیم و بالا رفتیم و خیلی لذت بردیم .  اما دو روز بعد باز هم کوه ،  این بار یک گروهی را دیدم که در کوه چلوکباب با دوغ میل کرده بودند ،  خودشان را دیدم ؟نه !! آثار و بقایای آنها در آب زلال و مظلوم رودخانه بود. یک زوج دلداده که اصلا تفاهم نداشتند ، از کجا فهمیدم ؟ از اینکه  یکی چیپس با طعم پیتزا و دیگری با طعم سرکه نمکی  خورده بود ، اما در گذاشتن اثر از خود کاملا تفاهم داشتند ، خودشان را دیدم ؟ نه!! آثار و بقایای ......گروهی که پرتقال خورده بودند......آب معدنی ..... نوشابه ..... چقدر دلم برای طبیعت آرام ومظلوم سوخت که جز  خیر رساندن  و بدی دیدن از خلق چیزی عایدش نمی شود.  درست مثل آدمهای مظلوم و آرام!!! .....

پنج شنبه آخر سال

   

پنج شنبه آخر هر سال  عده ای زیارت اهل القبور می روند و عده ای هم بر سر مزار عزیزانشان، تا به آنها بگویند که  به خاک سپرده نشده اند بلکه آنها را به یاد سپرده اند. در این روزمنهم دلم می گیرد و می روم همین نزدیکی ها آنجا که قطعه ای از بهشت است ،بر سر مزار شهدای گمنام در امام زاده صالح تجریش ، کنارشان می ایستم به  سن شهادت شان نگاه می کنم ۱۹ ساله ، ۲۰ ساله ، ۲۷ساله ، از آنها می پرسم شما چه کرده اید که اینچنین آسمانی شدید. شهید می شوید و بهتر از آن گمنام و بهتر ازآن با آن گمنامی شمارا می آورند مکان مقدسی که  روزی صدها نفر به زیارت شما می آیند تا زیاد احساس غربت نکنید انگار معشوق تان خیلی هوای شما را دارد. اما امروز در میان اینهمه زائر میدانم دنبال آشنا می گردید،مادر،خواهر....بگذارید امروز من خواهر شما باشم برایتان از ته قلبم گریه کنم ، مثل یک خواهر ، ببیند مژه که می زنم اشکهایم می آیند. منهم در کنار شما آمده ام به دنبال دلم  بگردم ، آخر دل من هم مدتی است گم شده شاید هم گمراه شده خوب گم،گم است دیگر ، اما نه مثل شما بلکه گمگشته است و شما پیدا هستید.  نمی دانم چرا وقتی در کنار شما می ایستم انگار نُت دلم که گم شده بود پیدا می شود انگار صدایش را می شنوم که می گوید :

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر   یادگاری که در این گنبد دوار بماند

بر سر مزار استاد مجید شهریاری که در کنار این شهدای گمنام آرمیده می روم به عکس او که نگاه می کنم می بینم هنوز زندگی در چشمانش موج می زند ، تا میخواهم بگویم ایکاش .....می گوید نه ! جای علماء در اعلی علیین است ، برایت دعا می کنم.  

نامگذاری سال

همانطور که می دانید هر سال درکشور ما با یک شعار نامگذاری می شود و آن سال سعی برآن است که آن شعار به تحقق بپیوندد . با خودم فکر کردم چه خوب است هر کدام از ما هم برای سال زندگی شخصی خود یک نام بگذاریم و آن سال بیشترین سعی مان به تحقق پیوستن آن باشد  ،آنوقت در طی ده سال کلی زندگیمان تغییر خواهد کرد . من برای خودم این سال را « بخشش» نامگذاری کردم چون این صفت را بیشتر از هر صفت دیگر دوست دارم و فکر می کنم انسان های این چنینی خیلی شبیه خدا هستند . خداوند خود را در اول هر سوره قرآن « بخشنده مهربان » نامیده  است ، بخشش یعنی مهر بی چشم داشت . شاید از بخشش همیشه اولین چیزی که به ذهن ما می رسد بخشیدن یک چیز مادی باشد. اما مهمترین قسمت بخشش نداشتن چشم داشت برای آنچه که می بخشیم است . بخشش می تواند یک  لبخند ، یک هدیه ، سوار کردن پیرزنی در کنار خیابان ، محبت کردن ، یاد دادن آنچه می دانیم ،دلجویی کردن از غمگینی ، خیرات برای همه درآغوش خاک خفتگان ، دعا برای دوستان ،بخشیدن کسانی که به نوعی باعث رنجش خاطر ما شده اند از صمیم قلب ،  و .... ( اینقدر زیاد است که شاید نتوان شمرد) باشد. همیشه خداوند آنچه  را ما اراده می کنیم به ما کمک می کند تا راه برایمان هموار شود و جای گلایه نباشد . وقتی شما نیتی می کنید حتما خداوند اسباب و مسببات آنرا برایتان فراهم می کند . وقتی نیت کردم که امسال سال بخشش برای من باشد دقیقاً در روز هفتم سال ( همان عددی که گفتم عدد من است ) مرکزی را یافتم که اتفاقا نزدیک منزل ما بود و کودکان بی سرپرست را نگهداری می کردند این مرکز خیلی محدود است و یک خانمی با همسرشان این  مرکز را اداره میکنند و جالب اینکه وقتی آن روز برای آنها کتاب بردم از آن خانم پرسیدم چه چیزی نیاز دارند گفتند فقط پسر هستندو بین 3 تا 15 ساله ، خوب من پسرهای تا 15 سال را خیلی دوست دارم پاکی و سادگی  آنها مرا یاد پدرم آدم می اندازد که  مادرم او را پیچاند و از عالم علیا به زمین سفلی کشاند.  شاید در توان بعضی از ما نباشد که بتوانیم خیلی  کمک کنیم ولی خداوند هر چیزی را از روی اخلاص هر چند کوچک ازما قبول می کند. شما هم برای خودتان یک نام روی سال تان بگذارید و در اول هر صفحه سررسید تان آن را بنویسید. خواهید دید که خداوند درهای  بیشماری روی شما خواهد گشود.