دیوان خط وخال دوست را که در برابرم می گشایم با آن ابروان فصیح می گوید اقراء ، بخوان کتاب جمال یار را ، بخوان دیوان اقیانوسی رحمت ما را . بخوان به نام آنکه لبهای تو را از خون بسته گل سرخ آفرید و به انگشتت ، انگشتری یحبهم و یحبونه گذاشت . آنکه زیر گوشت تصنیف عاشقانه انی قریب خواند . آنکه دستت را گرفت و روی سلسله الجبال سینا برد و همه معرفتهای دنیا را در قلبت ریخت . آنکه همه بتهای قلبت را شکست و دل نمرودی ات را به زیر کشید و آتش هوسهای تو را گلستان عشق کرد .
خدا را می گویم ، همسایه بنا گوشمان ، رگ غیرت گردن عشقمان ، اندام زیبای احسن الخالقین ، گیسوان بلند لیله القدر، گونه های الا بذکر الله ، چشم های بینی و بینکم ، چاه زنخدان لا یعلم الغیب الاهو ، دستهای بخشنده مهربان که پروانه احساس ما را از آب می گیرد. لبهای یخرج منهما اللولو والمرجان .
شروع به خواندن که می کنم چشم هایش مستی می کند خون اناالحق همچو منصور مرا سر دار میکند و در آتش طور سینا می سوزم. در طور سینا که تجلی می کند سراسر وجودم دف می زند در مقدم گیسوانش ، درقلبم دهل دیدار نواخته می شود ، هفت بندم نی می زند، در جانم مسابقه السابقون السابقون در میگیرد. دلم پر از قلوب منکسره می شود سینه ام لبریز از ربنا ظلمنا انفسانا می گردد .
باید مثل آن حرائی خاموش بنشینم و به آواز جبرئیل گوش بدهم باید وقتی به دیدار نگار می روم ضربان قلبم را کادو کنم ای کرشمه لوکشف الغطا ما ازددت یقینا ای آهو چشم حور مقصوراتی مقصود. باید پای راستم را در آخرت بگذارم و پای چپم را در دنیا .
یاسین چه سوره طاووس رنگی است ، آدم را نسبت به جهان هستی خاضع می کند . من میخواهم در الرحمن غرق شوم تا هو دست مرا بگیرد و از شیطان جدا کند ، الرحمن سخاوتی است به اندازه کائنات سفره ای است که که تمام ذرات هستی بر خوان کرم او می چرخند .
سوره مریم از عطرمسیح پر است انسان بر بلندای قلب هر آیه ای عیسایی را می بیند که به ملکوت آسمانها عروج می کند.
سوره مائده مرا گرسنه می کند ومنتظر می مانم تا پروردگارم برایم من و سلوی بفرستد
والعصر یادم می انداز دارد دیر می شود و حسابهای خود را جمع وجور کنم که وقت رفتن نزدیک است .
سوره طور در درونم زلزله به پا میکند و اینقدر خوف مرا فرا می گیرد که احساس می کنم آتش طور بر قلب من نازل شده همچون موسی قلبم پر از لن ترانی می شود من دیوانه وار در کائنات قدم می زنم و رب ارنی رب ارنی را صدا می زنم ، در کوه طور گیاهانی می روید که به زیبایی تخیل شدید الهی است ، زیر درختی می نشینیم که انی انا الله نام دارد . گویی باید کفش های حب دنیا را خلع کنم و کفش های مکاشفاتم را دم در بگذارم و نعلین ریاضت به پا کنم ، آخر روی قالی تجلی که کسی با کفش نمی رود.
سوره کوثر چشمانم را پر از اشک های به خون نشسته می کند.
سوره بنی اسرائیل وسوسه به جانم می اندازد احساس می کنم در نیل غرق می شوم و مرا به کام فرعون می برد من تشنگی خود را از اشک دختران شعب فرومی نشانم .
من از سوره قیامت بر خود می لرزم و هرشب صاعقه الهی را خواب می بینم که کوههای نفسانیت مرا شعله ور می کند کبریا قدم بر گلوی نیازم می گذارد ومن مثل عجزی زیبا در آستانه ناز سربلندش ناله می کنم .
سوره الناس مرا از خلق گریزان می کند و در آخر به آغوش الهی پناه می برم
منم انسان تنها گوهر تجلی اقیانوس هستی، زیباترین تمثال الهی ، آتیش پاره ترین در سراسر جهان ، مثل لبخند خدا معصوم ، ( تلفیقی از محمد عزیزی و نرگس )


