این شب تان رویایی .........

 

در این شب یلدا بگذاریم

هر چه تاریکی هست

هرچه سرما و خستگی هست

تا سحر از وجودمان رخت بربندد

امشب بیداری را پاس داریم

تا فردایی روشن راهی دراز باقیست

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم

و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها

یلدایتان رویایی...روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران

برای شادی ، سلامتی و رشد کردن باید خطر کرد

 خرچنگ دریایی لاک ضخیمی بر پشت داردکه اندامش را محافظت میکند. این جانور با

داشتن این لاک که جسم  او را محبوس میکند. تنها با دور انداختن این لاک است که

می تواند رشد کند و بزرگتر شود وقتی خرچنگ دریایی لاکش را از خود جدا می کند

در حقیقت سپر بلای خود را از دست می دهد و آسیب پذیر می شود زیرا تا وقتی که

لاک تازه ای بر پشتش نروید پوستی نازک و صورتی اندامش را می پوشاند که قدرت

حفظ او را در برخورد با تخته سنگها و در برابر جانوران دیگر ندارد . به عبارت ساده تر او

به خاطر رشد بیشتر می بایست  خود را به خطر بیندازد .

شما هم در برخی مقاطع زندگی از خطر دریغ نکنید ، از همین امروز  زندگی خود را بر

پایه تحرک و جستجو استوار کنید از عقب نشینی بپرهیزید و دست از محافظه کاری

بردارید .

برای شاد بودن ، سالم بودن و رشد کردن خطر کنید ،  آن وقت  با شگفتی شاهد

روآوردن بخت واقبال به سودی خود باشید و ببینید که چگونه باران نعمت های خداوند

برشما خواهد بارید .  

چه کسی زندگی شما را اداره می کند؟

زمانی که انسان مسؤولیت اداره زندگی خود را برعهده می گیرد معنایش این است

 که رفتارهای خود را بر پایه انتخاب های عاقلانه استوار کرده و مسؤولیت عواقب

ناشی از رفتار خود را عهده دار می شود .

الف - چطور به خود کمک کنید :

۱- با صداقت زندگی کنید  ( نجات در راستگویی است . حدیث)

۲-  اصالت خود را حفظ کنید یعنی خودتان باشید .

۳-  باشرافت زندگی کنید .

۴- با شجاعت زندگی کنید . برخی از مردم گفته ها یا اعمال شما را نمی پسندند .

بنابراین عدم توجه نسبت به نحوه تفکر دیگران و صادق بودن با خود و انجام آنچه که

واقعا درست و صحیح تشخیص می دهید و نهراسیدن از مخالفت ، نشانگر جسارت و

شجاعت است . شجاعت یعنی توانایی لازم برای شناخت ترس و نگرانی و عبور از

درون آن برای رسیدن به هدف خود.البته درمواقعی ایجاب میکند انعطاف پذیر باشید.

ادامه مطلب .....

ادامه نوشته

ساغرم کجاست ؟ ای ساقی ........

سال گذشته در چنین روزی ( 22/9/89 ) به همایشی که موضوع آن معرفی  زنان موفق در رشته های

مختلف بود از طرف  برگزار کننده  برای ارائه  مقاله ام که تحت عنوان « زن و امر به معروف و نهی از منکر »

در بین مقالات رسیده برگزیده شده بود  دعوت شده و در آن شرکت کردم .

آن روز برای شرکت در آن همایش  از اداره مرخصی گرفته بودم  و منتظر بودم تا از حادثه ای که ازخدای

 آسمان به من رسیده بود  بشارتی  دریافت کنم  ، فاصله در ورودی تا سالن  حدود بیست  دقیقه  راه

 بود  در این فاصله،پیامی دریافت کردم که  آن روز  را قشنگ ترین روز زندگی من کرد، گاهی تصور     

می کنی در زمین هستی اما با آسمان پیوند خورده ای  پیوندی ناگسستنی ، گاهی واژه هایی

برای بیان احساس درونی ات برای بعضی لحظات  پیدا نمی کنی  که درکنار هم بگذاری تا تو را توصیف

کنند. گاهی آدمی با یک  حادثه  پر از شکوه می شود به گونه ای که تمامی وجودش موسیقی شور

 می زند ،سرشار از امید می گردد امیدی کودکانه و بی آلایش ،  دل به آن خوش می کنی  و چشم از

 لحظات  بر نمی داری  تا دلخوشی ،همه ی زندگی ات را رنگارنگ کند. روزهایی کوتاه اما هر ثانیه اش

برایت به زیبایی و بلندای شب یلدا می گذرد. استرس خواندن مقاله در جمع را فراموش کردم وآنقدر آن

روزمقاله ام را با انرژی خواندم که همه ی حاضرین گفتندما بیشتر تحت تأثیر  لحن و انرژی تو قرار گرفتیم .

اما آن  خبر بعد از سه هفته به یک خبر بد تبدیل شد . ناگهان  خبری پتک می شود بر وجودت و

خانه ِگلی کوچک ُصَورِ  خیالی ات را به خرابی می کشاند و باران های بی موقع موسمی بی رحمانه

چینه رویاهای تو را ویران می کنند .

اما گاهی حادثه ای باید بیاید  تا تو را رشد دهد ، روحت را بزرگ کند و آنچه تاکنون تجربه نکردی را

احساس کنی، و این احساس را دوست داشته باشی تا برایت همیشه بماند در آخر نمی دانی خرابی یا

آباد؟

گفت که دیوانه نه ای رو که از این خانه نه ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سر مست نه ای رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای

پیش رخ زنده کنش  کشته و آکنده شدم

هنوز دستم  را به دیوار خیال ناباوری می گیرم تا پناه راه رفتنم شود و می گویم نکند این دیوار هم     

فرو بریزد . آیا  آب همه ی باران ها می توانند لحظاتی ژرف و عمیق را از وجودت بشویند .  چرا نتوانستم

آن روزها را به فراموش خانه ذهنم ببرم ؟  چرا با آن روزها اینقدر ژرف زندگی کرده ام .

برای دلخوشی ام دستم را به نوشتن دراز کردم آن قدر که از حریم واژها بیرون افتادم .  راستی به که

بنویسم؟  از چه بنویسم ؟ چرا بنویسم ؟ به جای نوشتن دوست دارم همه اش خیال کنم .

راستی میشود خیال را نوشت یا نقاشی کرد ؟؟

گفت که:" با بال و پری ، من  پر و بالت  ندهم"

در هوس بال و پرش، بی پر و پر کنده شدم

گاهی همه ی ترست از این می شود که حتی خیالی را گم کنی و چهره ای برایت مبهم

 و تاریک شود.

جز وصل تو دل به هرچه بستم توبه

بی یاد تو هر جا که نشستم ،توبه

در حضرت تو ،توبه شکستم صد بار

زین توبه که صد بار شکستم توبه

 از بس که شکستم و ببستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز به توبه ای شکستم ساغر

وامروز به ساغری شکستم توبه

از هر چه نه از بهر تو کردم توبه

ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه

و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم

گر بهتر از آن توان از آن هم توبه

این سفر یک دعوت است ........

حتما می دانید قبل از ماه محرم  زائران سفر حج  به کشور برگشتند .  یکی از اقوام نزدیک من نیز که

سفر حج بودند  یکشنبه شب  قبل از ماه محرم مراسم ولیمه  به همین مناسبت گرفته بودند . یکی دیگر

از اقوام که نزد من نشسته بود خیلی ناراحت بود و گله می کرد که چقدر تلاش کرده  برای اینکه امسال

 بتواند به حج مشرف شود ولی نشده. ایشان میگفتند حتی یک هفته از صبح تا شب جلوی سازمان

 حج و اوقاف برای خرید فیش می رفته اما نتیجه ای نگرفته است .

در پاسخ او گفتم: حتما شنیده اید که  سفر حج نه همت است نه قسمت. بلکه دعوت است. باید صاحب

 خانه حتما دعوتتان  کند واگر نه هر چه شما  تلاش کنید ، فایده ای ندارد . (بقیه در ادامه مطلب )

ادامه نوشته

برای شروع کمترین بهانه ، بهترین بهانه است .

همه چیز گاهی از یک لحظه شروع می شود . برای شروع کمترین بهانه ، بهترین بهانه است .

از آن لحظه  به بعد شاید دیگر چترها را دوست نداشته باشی ، می خواهی باران که ببارد بیشتر خیس

شوی !!!  رهگذران برایت مهربانتر هستند و قدم زدن برایت لذت بخش تر می شود . موسیقی ، آفتاب و

روزها و ساعتها  و.... همه جوری دیگر می شوند .

از آن لحظه به بعد شب ها و روزها را مثل فرماندهان نقشه می کشی که چگونه غروری که دیگر نداری

تخریب کنی تا او پیروز شود !!! نه اینکه مال تو شود ، زبانم لال ، اصلا مالکیتی در کار نیست. بلکه

 همسفرت شود. به قول بزرگی که می گفت گفت و گوی میان راه بهتر از تماشای باران است .

از آن لحظه به بعد شب هایت آرامترین شب ها و روزهایت شادترین ها در زندگی ات می شوند . تو تا

صبح به دوست داشتن می اندیشی  و لیاقتی که لازمه آن است. با دوست داشتن  خالصانه ، بی انتظار

 و شفاف ، دیگر از هیچ چیز واهمه نداشته باش ، باور کن .

آنوقت دیگر نه از ترس ، نه از لرزش صدا ،  نه از باران بی موقع و  نه از بی خبری از تو .... خبری هست .

به خاطر دارم آن شب هزار راه نرفته مرا نترساند  مرا باوری بخشید که زندگی یعنی عشق به توان

ابدیت .  حس می کردم  تازه عاقل شدم می بینم چقدر دوست داشتن زیباست . اصلا به من چه که

روزگار که یک عده می گویند ناسازگار است ، ولش کن . برای من  که جور دیگری است .

بلند شو دستت را به من بده  ، حالا سه نفری چه لذتی دارد ، من و تو وخدا .

گُلبن عیش میدهد ساقی گلعذار کو؟

باد بهار میوزد باده ی  خوشگوار کو ؟

هر گل نو ز گلرخی یاد همی کند ولی

گوش سخن شنو کجا دیده ی اعتبار کو؟

مجلس بزم عیش را غالیه ی مراد نیست

ای دَم صبح  خوش نفس نافه ی زلف یار کو ؟

ُحسن فروشی گُلم نیست تحمل ای صبا

دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو؟

شمع سحر گهی اگر لاف زعارض تو زد

خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو ؟

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو

ُمردم از این هوس ولی قدرت واختیار کو

( لسان الغیب ) 

تفسیر شعر یک توپ دارم قلقلیه ...

یه توپ دارم قلقلیه *** سرخ و سفید وآبیه  میزنم زمین هوا میره *** نمی دونی تا کجا میره !

من این توپ را نداشتم *** مشقام و خوب نوشتم **بابام به من عیدی داد *** یه توپ قلقلی داد

اکنون بریم سراغ محتوای این شعر کودکانه :توپ قلقلی منظور شخصیت قابل تغییر تاثیر پذیر آدمی    

 می باشد . که هر طوری بخواهیم میتوانیم آن را تغییر رفتاری بدهیم.

سرخ و سفید و آبی : سرخ = عصبانیت و خشم و غضب آدمی منظور است.

سفید = فطرت پاک و صلح دوستی و آرام آدمی است. آبی = حالت رمانتیک و رویایی و آرمانی و آسمانی آدمی است

در تربیت صحیح انسان : مربی می بایست این سه حالت را با هم مخلوط کرده و درهم بیامیزد تا یک

معجونی بدست آید به نام اعتدال. یعنی بجا آرام و به جای خودش غضبناک و در مواقع خود

رمانتیک و رویایی.  میزنم زمین هوا میره:

اگر خودت را زمین نزنی و متواضع نباشی هرگز بلند نخواهی شد. انسان همانند توپ می مانند

 وقتی تواضع داشت و با تکبر خود وداع کرد آنوقت لیاقت و قدرت پیدا می کنه تا آسمون بلند بشه بالا

بره . پس در تواضع و خاکی بودن رشد و ترقی و تعالی نهفته است . نمی دونی تا کجا میره ؟!

انسان نمیتواند تصور کند که با تواضع و بی ریایی خود می تواند به جایی برسد که در تمام قلبهای

آدمیان رخنه کرده و حکومت بر دلها داشته باشد و همه او را دوست بدارند . من این توپ را نداشتم :

یعنی من این فهم و اندیشه را نداشتم که اگر تواضع داشته باشم و با مردم مردمی برخورد کنم و خاکی

باشم چقدر می توانم بالا برم و ترقی کنم . با این تربیت پدرانه به این توپ ( فهم ) رسیدم. مشقام و

خوب نوشتم : یعنی به تجارب بزرگان خودم توجه کافی داشتم و راهی را پیمودم که آنان نشانم دادند و

کاری را کردم که آنان به من موعظه کردند . مشق ( گوش دادن به سخن و موعظه بزرگترها) بابام به من

عیدی داد. منظور از بابا ( مربی ؛ موعظه , عقل , تجربه ؛ اندیشه خوب)

عیدی ( راه و منش و روش صحیح و متواضعانه ) عیدی داد : چون مشقامو خوب نوشتم لایق عیدی

گرفتن شدم. یعنی:

پدرم ؛ پول مفتی به کسی نمی ده. پدرم ؛ بی دلیل جایزه نمیده. پدرم در برابر عمل خوب من دست به

جیب می شه پدرم به من نگاه می کنه اگر من به وظیفه ام خوب عمل کنم او هم جایزه خوبی به من

 عطا می کنه. و در پایان یه توپ قلقلی داد ،  پدر عزیزم با تجربه و درس زندگی و تواضع یک شخصیت

قلقلی ( قابل موثر ) از من ساخته است تا در تمام کوره راهها پست و بلند زندگی راهم را ادامه بدهم و

تمام دست انداز ها و موانع زندگی را پشت سر بگذارم و توقف نکرده وبا تمامی سرعت به طرف هدف به

پیش بروم و از موانع به پرم تا به دروازه هدف برسم . و من این شخصیت تربیت شده را همیشه مدیون

پدرم می باشم .

منبع : اینترنت  

سخنانی گهربار از گهر هستی

چقدر شادی دهنده و فرح افزاست اگر دل شکسته ای را بدست آورید و چشمان اشکبار و بی فروغ از

 پا افتاده ی حاجتمندی را به لبخندی مسرت بخش و سرور انگیز مبدل نمایید .

سخاوتمندترین مردم کسی است که به نیازمندی که قدرت پاداش ندارد بذل مال کند .

بزرگترین عفو کننده آن جوانمردیست که با داشتن زور و سر پنجه پولادین بر گناهکاران ببخشاید.

بزرگترین خویشاوندان کسی است که از بستگان خود تفقد و دلجویی کند اگر چه آنان رشته مهر

ومحبت را بگسلند.

هر نیک مردی که در کار نیک و خدمت به خلق شتاب فردای آن روز خیر و برکتی به او میرسد که انتظار

 آن را ندارد .

شکیبایی و بردباری زینت و آرایش مردان است و وفای به عهد رسم جوانمردیست .

گزافه گویی وخود را از همه برتر شمردن مرد را به هلاکت میافکند

دنیا جای سکونت نیست و بهره از آن ناچیز و ناقابل است پس  باید توشه برگیرید و بهترین توشه

پرهیزگاری است .

دنیا خانه فنا و نیستی است و هر روز بر مراد یکی است.

مرگ مانند پلی است که شما را از سختی ها و مصائب بسوی باغ های بزرگ و زندگانی خوش و

جاویدان عبور میدهد.

تلخ و شیرین نعمت و نقمت ، خوش و ناخوش دنیا  جز خوابی گران و غفلت آور نیست . 

امام حسین (ع )

روزهای تقویم شخصی شما

حتما تقویم رسمی کشور را دیده ایدکه بعضی روزها مصادف با مناسبت هایی خاص هُستند (ولادت ها،

 شهادت ها ، بزرگداشت ها و روزهایی با نام گذاری  خاص و.... ) .  به نظرم  هر کس در ذهن و قلب

 خودش هم یک  تقویم رسمی دارد با فرق اینکه  این تقویم فقط مختص خودش است ، خودش خوب

 می داند در آن روز بر او چه گذشته  ، روز هایی با احساسات متفاوت . بعضی روزها اینقدر متحولتان

 می کند که تا ابد این تحول و آن روز را فراموش نخواهید کرد.   برای من در سال گذشته چنین اتفاقی

 افتاد و چنین روزی در حافظه ی تقویم ذهن و قلبم ماندگار شد و کتاب جادویی حافظ هم به من    

می گوید:

 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

لیکن از لطف لبت  صورت جان می بستم

عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم

از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور

در سرکوی تو از پای طلب ننشستم

عاقبت چشم مدار از من میخانه نشین

که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم

در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است

تا نگویی که چو عمرم بسر آمد رستم

بعد ازینم  از تیر کج انداز حسود

چو به محبوب کمان ابروی خود پیوستم

بوسه بردرج عقیق تو حلالست مرا

که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم

صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت

آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم 

 

دعای من برای شما

یا راحم العبرات ( ای رحم کننده بر اشک ها ) ،  عبره

 اشکی است که از چشم جوشیده یا در چشم آمده باشد و

 یادلی که سوخته باشد . خداوند رحم و رحمت می کند

 بر هر آن کس که دلی سوخته و اشکی در چشم یا

 اشکی جوشیده از چشم در فراق حضرت  او و به   

   امید وصل او داشته باشد.

 

همیشه با خودمان می گوییم وقت هست و خودمان را

 فریب می دهیم . کجا وقت هست ؟ می توان پدری را

 که از دنیا رفته بوسید ؟  می توان  در قوطی کمپوتی

 را برای مادر از دست رفته باز کرد ؟ هر که نداند تو

 خوب  میدانی که مرگ چه فاصله ی دست نیافتنی ای

 است میان ما که در این عالم مانده ایم و آنان که به

 عالم دیگر کوچ کرده اند . مرگ پایان آن که رفته

 نیست ، اما پایان توان ما برای مهر وزریدن هایمان 

 است ، ما به مردگان مان چه مهربانی ای  می توانیم

 بکنیم ؟؟؟

 

ای که با ما و رفتگان ما مهربان هستی !

 

ما را به توجیه گری رفتار نادرست خویش مبتلا نساز

 تا بدانجا  برسیم  که در حین ارتکاب بدی گمان کنیم

 که درست عمل می کنیم و رفتاری شایسته و بایسته

 داریم

خبر خوش

رابرت دو وین  چنزو ، گلف باز بزرگ آرژانتینی یک بار برنده جایزه بزرگ مسابقات جهانی  شد و چک  خود  را دریافت کرد . مصاحبه ای کوتاه  با خبرنگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس  به سمت ماشینش رفت تا  به خانه برگردد.  هنوز در ماشین را باز نکرده بود که زنی جلو آمد و به او تبریک گفت . چهره زن بسیار محزون بود و به سختی و با لکنت زبان به رابرت گفت که فرزندش به سختی بیمار است و او پول ندارد که خرج عمل جراحی فرزندش را بدهد .

رابرت بلافاصله چکی کشید و به دست زن داد و گفت : "  برو  به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشکلی داشتی پیش من بیا ."

هفته  بعد ، یکی از دوستان رابرت که ازجریان این زن و بچه بیمارش خبر داشت  به سراغ او آمد و گفت " خبری برایت دارم . آن زن و بچه بیمارش را به خاطر داری ؟ آن زن  یک کلاهبردار بود و اصلا فرزندی ندارد . او سرت  را کلاه گذاشته است رفیق ".

رابرت گفت : منظورت این است که اصلا بچه مریضی وجود ندارد ؟

-   درست است

-    خدا را شکر . این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام .

دعای من برای شما

تو خرسند نباشی خرسندی بقیه  را می خواهم چه کنم ؟  همه ی دنیا از من خرسند باشند و تو ناخرسند به چه می ارزد ؟  اگر تو از آدم راضی نشوی آدم هم از خودش راضی نمی شود . مگر از آدم بودن فرارکرده باشد  یا چیز دیگری شده باشد ، تنش آدم باشد و جانش غیر. اما آدمی که آدم است و بدی را از خوبی می فهمد اصلا جز خرسندی تو دنبال چیزی نیست وقتی شاد است که با تو باشد و وقتی با تو است شاد است .  برای این آدم  تو اصلا خود خرسندی هستی ، برای آن آدمی که می ایستد و صدایت می کند یا رضوان ...

خدایا !

شیطان به کار خود که فریب بندگان خوب تو است مسلط است . ما را هم بر نفس خود تسلط ببخش  

چند نکته فرهنگی

 ایمیل زیر را دوست بسیار عزیزم  برایم فرستاده است .

اما من چند نکته فرهنگی دیگر  هم به آن اضافه کردم

البته از این نکته های فرهنگی تا دل تان بخواهد داریم ...

* دقت کردیده اید :

وقتی بچه هستیم میگویند بچه است، نمیفهمد

وقتی نوجوان هستیم میگویند نوجوان است ، نمیفهمد

وقتی جوان هستیم میگویند جوان و خام است،نمیفهمد

وقتی بزرگ میشویم میگویند دارد پیرمیشود، نمیفهمد

وقتی هم پیر هستیم میگویندپیرشده، دست

خودش نیست نمیفهمد

فقط وقتی میمیریم سر قبرمان می آیند  و میگویند

عجب انسان فهمیده ای بود

اما چند نکته  دیگر ، دقت کردیده اید :

۱- تعداد گل فروشهای نزدیک بهشت زهرا چقدر زیاد هستند در حالیکه در سر چهار راه های شهر به ندرت می توانید گل فروش ببینید  این یعنی  سفارش مولانا را نادیده میگیریم و تا زنده هستیم قدر یکدیگر را نمیدانیم اما همین که می میریم عزیز و گرانقدر می شویم  و آنجائیکه نه دستی برای دریافت هست ونه ابرازمحبتی ، نه احساسی ، نه لبخندی  و خوشحال شدنی ، راه به راه گل می بریم ....

۲- در ورود و خروج از درب،کلی به یکدیگرتعارف میکنیم . به خدا تا شما نرویدمن نمی روم و یا در صرف غذا در میهمانیها و خیلی جاهای دیگر که اصلا لزومی ندارد، اما در رانندگی حق تقدم را رعایت نمی کنیم .

۳- جوانان ما می خواهند  در روابط قبل از ازدواج امروزی و به روز عمل کنند اما بعد از ازدواج به زمان قبل از رنسانس بر می گردند.

۴- برای کمک و یاری گرد جهان می گردیم اما نیازمندان اطرافمان را نمی بینیم آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم .

۵- در رانندگی از سرعت بالا ، سبقت های غیر مجاز ، نبستن کمربند ایمنی ، و... و در زندگی روزمره از رفتارهای پرخطر ، و مرگ آفرین نمی ترسیم اما از عشق ورزیدن و پذیرش آن  می ترسیم .

۶- از صبح تا شب به گونه ای زندگی می کنیم که گویا برای همیشه در این دنیا ماندگاریم .

۷- در کلام به دنبال صداقت هستیم اما در رفتارهایمان روی آن خط قرمز می کشیم .