سال گذشته در چنین روزی ( 22/9/89 ) به همایشی که موضوع آن معرفی زنان موفق در رشته های
مختلف بود از طرف برگزار کننده برای ارائه مقاله ام که تحت عنوان « زن و امر به معروف و نهی از منکر »
در بین مقالات رسیده برگزیده شده بود دعوت شده و در آن شرکت کردم .
آن روز برای شرکت در آن همایش از اداره مرخصی گرفته بودم و منتظر بودم تا از حادثه ای که ازخدای
آسمان به من رسیده بود بشارتی دریافت کنم ، فاصله در ورودی تا سالن حدود بیست دقیقه راه
بود در این فاصله،پیامی دریافت کردم که آن روز را قشنگ ترین روز زندگی من کرد، گاهی تصور
می کنی در زمین هستی اما با آسمان پیوند خورده ای پیوندی ناگسستنی ، گاهی واژه هایی
برای بیان احساس درونی ات برای بعضی لحظات پیدا نمی کنی که درکنار هم بگذاری تا تو را توصیف
کنند. گاهی آدمی با یک حادثه پر از شکوه می شود به گونه ای که تمامی وجودش موسیقی شور
می زند ،سرشار از امید می گردد امیدی کودکانه و بی آلایش ، دل به آن خوش می کنی و چشم از
لحظات بر نمی داری تا دلخوشی ،همه ی زندگی ات را رنگارنگ کند. روزهایی کوتاه اما هر ثانیه اش
برایت به زیبایی و بلندای شب یلدا می گذرد. استرس خواندن مقاله در جمع را فراموش کردم وآنقدر آن
روزمقاله ام را با انرژی خواندم که همه ی حاضرین گفتندما بیشتر تحت تأثیر لحن و انرژی تو قرار گرفتیم .
اما آن خبر بعد از سه هفته به یک خبر بد تبدیل شد . ناگهان خبری پتک می شود بر وجودت و
خانه ِگلی کوچک ُصَورِ خیالی ات را به خرابی می کشاند و باران های بی موقع موسمی بی رحمانه
چینه رویاهای تو را ویران می کنند .
اما گاهی حادثه ای باید بیاید تا تو را رشد دهد ، روحت را بزرگ کند و آنچه تاکنون تجربه نکردی را
احساس کنی، و این احساس را دوست داشته باشی تا برایت همیشه بماند در آخر نمی دانی خرابی یا
آباد؟
گفت که دیوانه نه ای رو که از این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سر مست نه ای رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کنش کشته و آکنده شدم
هنوز دستم را به دیوار خیال ناباوری می گیرم تا پناه راه رفتنم شود و می گویم نکند این دیوار هم
فرو بریزد . آیا آب همه ی باران ها می توانند لحظاتی ژرف و عمیق را از وجودت بشویند . چرا نتوانستم
آن روزها را به فراموش خانه ذهنم ببرم ؟ چرا با آن روزها اینقدر ژرف زندگی کرده ام .
برای دلخوشی ام دستم را به نوشتن دراز کردم آن قدر که از حریم واژها بیرون افتادم . راستی به که
بنویسم؟ از چه بنویسم ؟ چرا بنویسم ؟ به جای نوشتن دوست دارم همه اش خیال کنم .
راستی میشود خیال را نوشت یا نقاشی کرد ؟؟
گفت که:" با بال و پری ، من پر و بالت ندهم"
در هوس بال و پرش، بی پر و پر کنده شدم
گاهی همه ی ترست از این می شود که حتی خیالی را گم کنی و چهره ای برایت مبهم
و تاریک شود.
جز وصل تو دل به هرچه بستم توبه
بی یاد تو هر جا که نشستم ،توبه
در حضرت تو ،توبه شکستم صد بار
زین توبه که صد بار شکستم توبه
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر
وامروز به ساغری شکستم توبه
از هر چه نه از بهر تو کردم توبه
ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه
و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم
گر بهتر از آن توان از آن هم توبه
