استعدادهایی که هیچوقت شکوفا نمی شوند

 جمعه گذشته  که به کوه رفته بودم شاید به علت سردی هوا درکه نسبتاً خلوت بود و توانستم ماشینم را جلوتر و جای بهتری پارک کنم و  با توجه به خلوتی مسیر کمی بیشتر از همیشه پیاده روی کردم . پس از پائین آمدن از کوه ، از آنجائیکه  زمین خورده بودم و  کمی دست و پایم درد  می کرد و ضمن اینکه خسته هم بودم  ، فاصله کوتاه تا ماشین ام را سوار تاکسی شدم و در جایی که تصور می کردم ماشین را پارک کردم از تاکسی پیاده شدم ،  هرچه نگاه کردم ماشین را ندیدم . پیش خودم فکر کردم شاید خسته هستم و ماشین ها هم کمی به هم شبیه هستند ، بنابراین دوباره با دقت بیشتر تک تک ماشین ها را نگاه کردم اما خبری نبود. گفتم حتماً  اتفاقی افتاده است . آقای پارکبانی را که آنجا بود صدا کردم و پرسیدم شما از صبح اینجا بودید؟ گفت بله.  ولی چهره ایشان آشنا نبود گفتم فکر کنم صبح شخص دیگری بود . ایشان گفتند  نه، من از صبح اینجا هستم . همانطور که با ایشان صحبت می کردم  ناگهان فرد دیگری که صبح برای من برگه نوشته بود جلوآمد با دیدن ایشان گفتم شما صبح اینجا بودید ، درست است !!!!  ماشینم اینجا بود ولی الان هر چه می گردم آن  را پیدا نمی کنم . آقای پارکبان گفت ماشین شما سر پیچ بعدی است و دقیقاً  از سر پیچ هفتمین ماشین است .  وقتی تعجب را در چهره من  دید گفت مگر ماشین شما با این مشخصات ..............نیست ؟  ( ایشان مدل و حتی رنگ ماشین مرا یادشان بود ) گفتم بله!!!!!!!!!!! وقتی تعجب بیشتر مرا دید قبل از اینکه من حرفی بزنم گفت مگر شما همان خانمی نیستید که وقتی از ماشین پیاده شدید گفتید  الان باید پول بدهم یا وقتی برگشتم؟   یادم نمی آید تا حالا اینقدر تعجب کرده باشم .  این همه حافظه واستعداد ، آن هم با آن همه ماشین های  رنگارنگ وبعضاً همرنگ و هم مدل وآدمهای مختلف ، واقعاً عجیب بود!!!!!!!!!!!!

در راه برگشت به منزل با خودم فکر می کردم  چقدر جای  تأسف است . جوانانی با این همه استعداد و هوش بالا  که اگر قدر شان را بدانیم و بستر مناسبی را برایشان فراهم کنیم قطعاً به موفقیت های ناب و بزرگی نائل خواهند شد .  افسوس که قدر این سرمایه های انسانی خدادادی را نمی دانیم و شاهد هستیم  اکثر آنان در شغل هایی که موجب از بین رفتن انرژی واستعداد آنهاست به کار مشغول هستند . 

اندیشه هایی برای یک هفته

روز شنبه

باید بدانیم که برای رشد یافتن باید اول خاک شدن را تمرین کنیم .

روز یکشنبه

اگر بخواهیم از زندگی لذت ببریم هر کاری که به ما محول می شود را جدی بگیریم و بدانیم برای انجام آن بهترین هستیم.

روز دوشنبه

ما جانشین خداوندیم پس  مثل یک انسان مقدس زندگی کنیم  .

روز سه شنبه

هیچ انسانی بدون سرمایه عمر به دنیا نمی آید ، ببینیم کجا سرمایه گذاری می کنیم.

روز چهارشنبه

رها باشیم و جاری بدون هیچ تعلقی ، آسمانی ، آسمانی

روز پنج شنبه

هر نقاش ، نویسنده ، عکاس و هنرمندی از کاینات کپی بر می دارد و اثرش شاهکار می شود .

روز جمعه

در قطرات باران رمزی است که باید به آن گوش کنیم ، الفبای زندگی است ، اگر خوب گوش کنیم  قادریم که لایق فردوس باشیم ، زیرا در بهشت نیز نهرها جاری است ......

پس فهمیدیم که :

خشم ، آرامش ، شب ،  آتشفشان ، خورشید در یک بعداز ظهر دلتنگ پائیز، شادی ، آسمان بعد از یک بارش باران ، حسرت میوه شدن یک شکوفه ، تلاش یک مورچه برای جمع آوری آذوقه ، همه وهمه ویژگی های رشد و تعالی که در کاینات می بینیم در انسان تجلی دارد و همین باعث خشم شیطان شده .

و بدانیم حسادت کینه نفرت  حرص طمع و ..............در طبیعت انسان نیست  

عید بر عاشقان مبارک باد

 

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من این وقع ندارم که گرفتار تو باشم

پادشاه فصل ها

آسمانش  را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی  ،

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران  ، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست .

ور جز اینش  جامه ای  باید

بافته بس شعله  زر تار  پودش باد

گو بروید ،  یا نروید

هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش  پرتو گرمی  نمی تابد

ور به رویش  برگ لبخندی نمی روید

داستان از میوه های سر به گرونسای اینک خفته

در تابوت  پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان  بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها ، پائیز (مهدی اخوان ثالث )

تقدیم به پاییز امسال که هر چه زیبایی دارد تقدیم کرده

تو هم روزی هزار بار بگو

   بعد از ظهر یکشنبه از همکارم که در یک اتاق کار می کنیم و هم سن وسال هم هستیم خداحافظی کردم و روز دوشنبه صبح وقتی به شرکت آمدم شنیدم که همان روز در راه برگشت به منزل تصادف کرده و متأسفانه دست وپا وسرش شکسته است. همان روز برای دیدنش به بیمارستان رفتم . خوشبختانه حال عمومی ایشان خوب  بود و از روحیه بالایی هم برخوردار بودند . وقتی از حالش جویا شدم به من گفت : (( این ها امتحان الهی است )).

خیلی به جمله او فکر کردم ، به راستی ما از اسرار الهی چیزی نمی دانیم ، این که حوادث  بلا هستند یا امتحان ، درس عبرت هستند یا راهی است برای  پرورش روح ما و یا ...... . اما آنچه  مهم است این است که باید مواظب حرفهایی که به خدا می زنیم باشیم . در خیلی از مراحل زندگی ما باید تاوان حرفهای خودمان را بدهیم . اگر به خدا بگوئید عاشق تو هستم  باید قبلش خیلی فکر کنید . برای این دوست داشتن چه کار کردیده­اید ؟ آیا لایق این عشق بزرگ شده اید ؟ اگر بخواهد بعنوان یک عاشق  تو  را امتحان کند چه قدر پای عشق خود ایستاده­ای ، اگر ادعای عاشقی کنی باید بلاکش شوی ببین طاقتش را داری ؟ اگر بگوئی خدایا به بودن تو یقین دارم قطعاً یقین تو را آزمایش می کند (آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مى‏شوند ومورد آزمايش قرار نمى‏گيرند؟ عنکبوت آیه 2 ) اگر به خدا گفتید  فقط تو،  و او تنهایت  کرد و همه دلبستگی و وابستگی هایت را گرفت آیا ظرفیتش را داری  ؟ قدرت کلمات خیلی زیاد هستند باید مواظب بود. اگر مدعی چیزی شدیم  آزمایش می شویم  .  گاهی آزمایش ها ما را درهم می شکند و ما عاجز وناتوان می شویم . خوشا بحال آنان که از این آزمایش ها سربلند بیرون می آیند.

من یاد گرفته ام روزی هزار بار بگویم  خدایا به تو نیازمندم بی تو پوچم و تو نهایت و غایت منی و من برای امتحانات تو خیلی کوچکم . خدایا در مقال انسان هایی که عاشق تو هستند و پای عاشقی بهایش را هم پرداخت کرده اند من هیچی نیستم .

درمقال آنهایی که تو را  فقط برای تو می خواهند و منی که اگر اقرار کنم فقط تو ، تورا برای خودم می خواهم . برای منافعم .  برای حل مشکلاتم  .  اعتراف می کنم قطعاً  در آزمایش ها سر بلند نخواهم بود.

خدایا من مخلوق  خودت هستم  ، می دانی موجودی بسیار حساسم.  من هم مثل هر انسانی ممکن است با یک حرف یا یک  سکوت ، با یک بی دقتی یا به موقع عمل نکردن­ ، وجود دیگری یا نبود دیگری ، و خیلی چیزهای کوچک سرنوشتم عوض  ­شود  و هنوز آنقدر کوچکم که نمی توانم تو را به خاطر بزرگی خودت بخواهم .  به خاطر آنچه هستی، هنوز لایق عشق بزرگ تو نیستم .

خدایا من بدون توناتوان و عاجزم . مرا بحال خود رها مکن . افتخار من فقط این است که بنده توام  و تو مولای منی . رحمتت را هر لحظه به سویم روان ساز . جز تو کسی را ندارم .

اگر تو هم برای آزمایش های خدا هنوز بزرگ نشدی روزی هزار بار بگو .... 

روز عرفه

تا بال به بال عشق بستی     تا هست جهان همیشه هستی

روز عرفه از ایام باشکوه و عظیم است. روزی است که درهای آسمان را برای پذیرش تضرع های عاشقانه بندگان ذات اقدسش می گشاید و روزی است که حق تعالی بندگان خویش را به عبادت و اطاعت خود دعوت کرده است و از آن سوی سفره بخشش خود را برای آن ها گستردانیده .

 

هرگاه به یکی از شما در بلا و گرفتاری دعا کردن  الهام شد بدانید که بلا کوتاه است ( و به زودی برطرف می شود ) حضرت امام جعفر صادق(ع).

برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم...

بگذار آسمان آن گونه ای که هست در جذبه دو چشم تو

خود را بگسترد

بگذار تا که ماه حتی به زیر ابر در این سیاه شب

آرامشی به قلب سپید تو آورد

شاید کمی گذشت ، شاید تبسمی در چشم روزگار ، شاید که مشق صبر

تکلیف روزگار اگر  نه چندان به کام توست  

بگذار زیر وبم این زمین سخت  با پای خسته تو گفت وگو کند

تا « هو »  توان به خاطر آیینه هدیه داد

دیگر چه جای « آه »

شاید قبول جهان آن چنان که  هست

آغاز زندگی است

آن جا که واژه ها به هیاهو نشسته اند

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب آواز زندگی است

بگذار اگر که فاصله ای هست بین ما

تا روز ماندگاری دیوار قهر

یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم

بگذار پیکر تب دار روزگار در برکه گذشت

پاشویه ای کند

آن جا که ناتوان کلام خسته به فریاد می رسد

دیگر سکوت نقطه پایان گفت و گو است

گاهی تحمل خاری درون دست

شیرین تر از لطافت گل های زندگی است

بگذار تا به دشت  جدایی در این زمان

بارانی از طراوت  بخشش سفرکند

بذری به دشت مهربانی هم هدیه آوریم

وآن گه بغل، بغل ، تبسم تازه درو کنیم

وقتی که شرم می چکد از چشم خیس دوست

چشمان پرسش خود را تو بسته دار

لبخند مهربان تو در چشم  شرم ناک

یعنی بیا ، دوباره تو را دوست دارمت

شاید که یک سلام ، آغاز گفت و گواست

شاید برای رسیدن به شهر عشق  این اولین قدم

از خود گذشتن است  

فصل عاشقانه های خدا

پیاده‌روی روی ابر‌ها در قدیمی‌ترین جنگل جهان

دراین روزها روح باران خورده ات  آیا هوس شکفتن دارد ؟؟؟  پاییز منتظر تو است چشمایش به جواب تو دوخته شده ،  تا با سه حرکت ساده تو را مات  کند  . باد  ، ابر و باران . حالا وقت آن است که کیش و مات شوی . خودت را به پاییز بسپار تا  با  روش خودش یکی یکی هر چه فکر وخیال باطل است از روی شاخه های ذهنت بیرون بریزد . از بی برگی نترس  بی برگی بهترین تن پوش تو است . پاییز خط خوردگی های روحت را پاک می کند همه شاهکارش همین است که  به تو می آموزد چگونه کوله بارت را خالی کنی ، این همه بار برای یک مسافر جز درد سر چیزی نیست .  وقت  پرواز  می بینی نه می توانی آنها را با خودببری و نه  می توانی این همه بار را از خودت جدا کنی ودل بکنی  ، بدجوری به آنها وابسته شدی . انگار وصله تنت شدند .  آن وقت است که می افتی  توحوض نقاشی !!!!!!!!!!!!!

وابستگی ها  اولش با چیزهای کوچیک شروع می شود و آدم فکر می کند که اینقدر قوی است که در دام آنها نمی افتد ولی کم کم حلقه به حلقه زنجیری می شوند و اسیرت می کنند.   خودت قضاوت کن این تویی که به خانه ، شغل ، اسم ، فکر ،  کتابها، دوستانت و پول هایت چسبیدی یا آنها به تو چسبیدن . مرزی بین تو ودلبستگی هایت نیست. تا چشم روی هم  بگذاری می بینی هر چی  دلبستگی داشتی حالا شده وابستگی .  فکر می کنی با ریسمان این وابستگی ها  جایت محکم تر و  تنه ات ضخیم تر  می شود .  غافل از این که این همه ریشه با یک  باد ملایم تاب می خورد .

پاییز فصل عاشقانه های خداست ، به تو چگونه عاشق بودن را می آموزد، درختانی که به تو می گویند هر آنچه داری زیر پای معشوق بریز ، از بی برگی شدن نترس ،  ابرهایی که از شوق برایت می بارند تا بیاموزی وقتی عاشقی باید بدون شرط بباری و دوست داشته باشی و بارانی که به تو می گویند پاکی  و زلالی شرط عاشقی است پس بدون شرط پاک و زلا ل باش . بادی که به تومی آموزد رها باشی از هر چه بود ونبود است جز او .

پاییز فصل اسرار عاشقانه های خداست  

فاصله ای نیست

گاهی برای خودم شعرهایی می نویسم  ، گوشه و کنار دفتر ، برگه ، یا جایی که   بروم و گاهی آنها را بخوانم ، برایم هر کدام یک معنی دارد هرکدام مال یکی از لحظه های سنگین اندوهم است  یا یکی از لحظه هایی که دلیلی پیدا می کنم  برای شاد بودن . گاهی می نویسم تا بعضی از دوستانم هم بخوانند و شاید هم از من بپرسند برای چه کسی می نویسم یا چه خاطره ای را به یادم می آورد . اما یکی از آن یادداشت ها را داخل کمدم چسباندم  تا مال خود خودم باشد ، جایی که کسی نبیند و چیزی نپرسد . روی برگه ای که  نوشته ام : « وقال ربکم ادعونی استجب لکم ....»  این نوشته را نمی خواهم باکسی شریک شوم می خواهم جایی باشد که فقط خودم ببینمش برای اینکه وقتی تمام ته مانده امید و شادی درونم تمام می شود درست وقتی که ناامیدی می خواهد روحم را  تسخیر کند چشمم به آن بیفتد.  صبح ها قبل از اینکه از خانه بیرون بروم برای اینکه جان بگیرم و غروب وقتی که بر می گردم برای اینکه نفسی تازه کنم . همین که می خوانمش انگار بار سنگین قلبم سبک تر می شود وگویی کسی راه نفسم را باز می کند یکی که خیلی خیلی  بزرگتر و خیلی خیلی عاقل تر از من است . کافی است  بخوانمش کافی است صدایش کنم . سادگی این آیه تکانم می دهد همیشه و هنوز

سادگی راهی که از قلب من  تا اوست .

حدیث قدسی

هر مسلمانی که مسلمانی برای حاجتی نزد او بیاید و او قادر به قضای حاجت آن مسلمان باشد ولی او را محروم کند  خداوند در روز قیامت به وی عتاب کرده می فرماید :

من قدرت قضای حاجت بنده ای را در دست تو قرار دادم و او به نزد تو آمد و تو حاجت او را روا نکردی و به ثواب آن اعتنا ننمودی قسم به عزت و جلالم  حالا من به هیچ کدام از حاجت های تو خواه عذاب باشد خواه مغفرت نگاه نخواهم کرد.