ساعت بمان نرو، دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینم در آسمان ، باید نهال خنده بکارم به روی لب
تا انتهای خط ، راهی نمانده است ، تیک تاک عمر من
آه !! ای دقیقه های عجول و فراری ام رخصت نمی دهید؟
باید برای خنده بیابم بهانه ای
ای لحظه های عزیزم شما چرا فرصت نمی دهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است
زین خیل آرزوهای فراوان دوردست
ناگه چه دیر شد زین فرصتی که نمی آیدم به دست
ساعت تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
با چترهای بسته بجویم سرشک ابر
آیینه ، خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست من باکسی که نه ، گویی که با خودم ، من قهر بوده ا م
اینک من و دقایقی که پر از شاید و اگر در انتظار چه ؟ خود نیز مانده ام
باید شروع کنم ، حتی اگر به آخر خط هم رسیده ام
یک نقطه می نهم ، اینک منم بر پا و استوار در آغاز خط نو
خوش خط تر از گذشته ، آری منم که دفترعمرم نوشته ام
بد خط ، سیاه ، خط خورده ، کسی را گناه نیست
آه ای خدای من ! از دفتر حیاتی چند برگ عمر من
چند صفحه مانده است ؟ دیگر گلایه بس
باید دو سه کاسه آب بریزم به پشت سر
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری ، تا مانده برگ نو ، باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه دیگر ز یاد برد
دیگر مداد رنگی سیاهی نمی خرم
یک جعبه آب رنگ و آنگه مداد رنگی و نقاشی حیات
آبی آسمان ، سرخی به گونه ها
زردی به آتش و سبزی به زندگی
اینک منم ، قلم به دست خطاط لحظه ها ، نقاش عمر خود
ساعت نماند و رفت ،
در این دو روز عمر پیروز آن کسی که در دفتر حیات
تکلیف هر چه بود این مشق زندگی زیبا نوشت و رفتم
( کیوان شاهبداغی )