عشق حقیقتی است مستقل که نه به عاشق نیاز داردنه به معشوق . همان نیرویی عظیم که کائنات بر پایه ی آن بنا شده و هفت آسمان را بی هیچ
ستونی همچون سقف بر سر زمین سالهاست نگه داشته است .
مولانا نیز محبت را جمله علتها دانسته و طبیب همه ی دردها .
امروزه آنچه بشر از آن رنج میبرد چه مادی چه معنوی نشأت گرفته از عدم حضور
این نوش داروست . اگر هنگام مشکلات به عشق پناه ببریم خواهیم یافت که او
بهترین پناهگاه است و خواهیم دید که مشکلات چگونه سر تعظیم در
برابر این نیروی جادویی فرود خواهند آورد همواره از قلب ، فکر و زبانتان عشق
بفرستید و معجزه آن را دریابید.
و چه زیبا فریدون مشیری این غم شیرین را توصیف می کند:
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر - هر لحظه - رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرنت نخوانم
تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی
تو شیرینی ، که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو ، غم ا ز تو ، مستی از توست
بسی گفتند : « دل از عشق برگیر !
که نیرنگ است وافسون است و جادوست !»
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است ، اما .... نوش داروست !
چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه درد
غمی شیرین دلم را می نوازد
اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
و گر عمرم به ناکامی سرآید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست .