برترین فرشتگان

چون خدای عزّوجلّ خواست که آدم  را بیافریند جبریل را فرستاد و گفت که :  برو بدین جهان ( آن جا که امروز مکه است) و از آن جا چهل گز ( واحد طول که در قدیم 24 انگشت بود) گِل از زمین بردار. جبریل بیامد و آن جا که امروز کعبه است  َپر فرو برد زمین ،  خواست که گل بردارد . زمین با جبرئیل به سخن آمد ،  گفت یا جبرئیل همی چه کنی ؟ گفت همی گِل بردارم از روی تو، تا خدای عزّوجلّ بیافریند و این جهان بدو سپارد . زمین  جبرئیل را سوگند داد و گفت :  بدان خدایی که ترا فرستاد که تو از من گل برنداری ، که خدای عزّوجلّ از آن خلیفتی آفریند که او برپشت من گناه کند و خون ناحق ریزد ، هم چنان که  جنیان  کردند  تا خدای تعالی ایشان را از پشت زمین براند . جبریل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت : یا رب تو خود بهتر دانی که من از بهر چه بازگشتم .

پس خدای عزّوجلّ میکائیل را  بفرستاد و گفت برو و چهل گز گِل از روی زمین بردار . میکائیل بیامد و زمین هم چنان  سوگند بر وی نهاد و او نیز بازگشت . پس خدای عزوجل  عزرائیل را بفرستاد و زمین هچنان سوگند بروی نهاد که جبرئیل و میکائیل را نهاده بود .  عزرائیل گفت : فرمان خدای را به سوگند تو ندهم  خدای تعالی مرا چنین فرمود و من فرمان خدای برم نه فرمان تو.  و آن جا که مکه است پر فرو بُرد و چهل گز گل از جمله روی زمین برداشت و از همه رنگی سخت و سست و نرم و ریگ و کویر و سیاه وسپید وگوناگون . وحق جلّ و علا آدم را از آن  گل بیافرید به قدرت خویش و همچنان که بیافرید صورتی بود اوکنده از مشرق تا مغرب و اندر آن جان نبود  . گل خشک مخلوط با ریگ و بدان جا افکنده . ( گزیده ای از ترجمه تفسیر طبری )

اما نتایج این داستان کوتاه :

-   ما  چه خلایقی هستیم که هنوز پا روی زمین نگذاشته بودیم زمین بیچاره نزد خداوند طرح دعوی کرده .

-    اخلاق  و اختلافات آدمها واقعا دست خودشان نیست بخاطر همان 40 گز است .

-   به علت اینکه عزرائیل  جان شیرین ما را می گیرد حتی اسمش هم کابوس است در حالی که او از فرمان برترین و محبوبت ترین فرشتگان الهی است و بعلت درست انجام دادن مأموریتش خداوند مأموریتی حساس تر  که همان  گرفتن جان بندگان است به او داده اگر عزرائیل هم میخواست مثل دو فرشته دیگر باشد فکر کنید مدام در حال بالا و پایین رفتن آسمان وزمین بودکه خدایا فلانی قسم داده بچه داره ، فلانی جوان ، کار داره  ، خلاصه آنوقت این جهان از ازدیاد جمعیت می ترکید.  زمانی مرگی که خداوند به او می سپارد حتی به پلک زدن هم نمی گذارد برسد.

-     اگر خداوند به شما توفیق داده که به خلق اش خدمت کنید بدانید که این شایستگی را به دلایلی در شما دیده پس مواظب باشید که از شما این توفیق را نگیرد وبه کس دیگری واگذار کند.  

روز عشق

قلب من

چندسالی است که درکشور ما روز 24 فوریه یا 25 بهمن ماه ، روز والنتاین نامیده شده و عشاق عزیز در این روز برای کسی که دوستش دارند هدیه گرفته وساعاتی را در کنار هم می گذرانند و ....

بعد از چندسال ، سالروز پیوند مبارک حضرت علی (ع) با حضرت فاطمه (س) روز ازدواج نامیده شد و سپس افرادی گفتند ما ایرانی هستیم و چنین روزی از سالیان قبل در تمدن ما وجود داشته  و روز عشق  سپندارمزگان در 29 بهمن است .

اول در مورد این اختلاف : خداوند در مورد کارخوب در هر کجا وهر زمان و از هرکس که باشد هیچ تعصبی ندارد و می پذیرد پس ماهم در این مورد نباید تعصبی داشته باشیم و می توانیم هر سه روز را هم روز عشق بنامیم . خوب در کشور ما که اصولا گفتن دوستت دارم  سخت ترین کلمه است و اظهار محبت و دوستی معمولا درست بیان نمی شود سه روز که چه عرض کنم سی روز هم کم است . تازه من پیشنهاد می کنم چند روز عشق خانوادگی هم به این سه روز اضافه کنید مثل سالگرد ازدواج مادر وپدرتان  خود و همسرتان و سالگرد ازداوج مادر بزرگ و پدر بزرگ خود وهمسرتان و خودتان که جمعا میشود پنج روز با آن سه روز تازه می شود 8 روز که برای اظهار عشق و دوستی خیلی هم کم است . وایکاش در این روز نه تنها عشاق جوان بلکه همسرانی که سالهاست باهم زندگی می کنند به یکدیگر اظهار محبت و دوستی کنند و بچه ها ببیندو یاد بگیرند که  گذشت روز وماه وسال بر عشق تأثیر مثبت دارد و آنرا ریشه دارتر و عمیق ترمیکند .

و پیام این روز به ما این است که  شاید به دست آوردن  عشق آسان باشد اما نگهداری آن سخت است و برای آن باید جشن گرفت .

50 نکته زندگی

1-     قبل از طلوع آفتاب  و بعد از غروب آفتاب دعا را فراموش نکن

2-     قدرت بخشش را دست کم نگیر

3-     قدرت محبت را دست کم نگیر

4-     پنج درصد از در آمد خود را صرف امور خیریه کن

5-     اصرار نداشته باش که زندگی یک نفر دیگر را تو اداره کنی

6-     تا آخر برو ، وقتی کاری  را قبول می کنی تمامش کن

7-     تاوان بی اعتمادی به مردم را بپرداز

8-     تصمیم بگیر صبح ها نیم ساعت زودتر از خواب بیدار شوی این کار باعث می شود در یک سال هفتاد ونیم روز به ساعت دنیای بیداریت اضافه شود.

9-     مراقب مشکلات بزرگ باش . آنها گاهی در لباس  « فرصت های بزرگ » خود را نشان می دهند.

10- هم برنده خوبی باش وهم بازنده خوبی .

11- هنگام مبتلا شده به یک بیماری جدی با سه پزشک مشورت کن

12- آزاده ، انعطاف پذیر و کنجکاو باش .

13- بهترین جنسی را بخر که  توان مالی ات اجازه می دهد.

14-  سعی کن کارهایت را خودت انجام دهی .

15- موفقیت هایت را به رخ دیگران نکش

16- هر وقت خواستی از دیگران عیب جویی کنی زبانت را گاز بگیر

17- اظهار مخالفت با خوش رویی را بیاموز.

18- مردم دار باش و هرگز کسی را به عمد از خود مرنجان

19-  پیش از قضاوت حرفهای دو طرف را گوش کن .

20- ازحسادت پرهیز کن که منشأ همه فلاکت هاست .

21-  یادت باشد برنده ها کارهایی را انجام مید هند که بازنده ها دوست ندارند.

22- دنبال فرصت باش نه امنیت  جای قایق در بندر امن است اما به مرور زمان کفه اش می پوسد .

23-  بیش از توقعی که از تو می رود عمل کن .

24-   منتظر دیگران ننشین ، خودت شروع کننده باش .

25-  از گفتن « نمی دانم »  ، « اشتباه کردم » ،  « به کمک نیاز دارم » ، « متأسفم » نترس .

26-  قیمت بالاتر به معنای کیفیت بهتر نیست .

27-  وقتی کسی به  تو نیاز دارد در کنار او باش  .

28-  بدان چه موقع باید حرف بزنی ، بدان چه موقع باید سکوت کنی .

29-  اجازه نده آنچه در تملک توست ، مالک تو شود.

30- از موفقیت دیگران شاد شو.

31-  در ملاء عام از خلال دندان استفاده نکن 

32-  هرگز توان خودت را در اصلاح و تغییر دادن خودت ، دست کم نگیر .

33-  هر گز توان خودت را در اصلاح و تغییر دادن دیگران  ، دست بالا نگیر

34- وقتی وعده می دهی ، حتما عمل کن

35-  قابل اعتماد باش .

36-  هرسال درسالروز تولد خود گلی بکار .

37-   کمتر از درآمدت خرج کن 

38-  راز نگه دار باش .

39-  دستی را که سوی تو دراز شده بفشار

40-  افکار بزرگ داشته باش اما از شادی های کوچک لذت ببر .

41-  هرگز امید را از کسی سلب نکن ، شاید امید تنها چیزی باشد که دارد .

42-  سخت گیر اما رقیق القلب باش .

43-  در مقابل انتقادی که از تو می کنند خیلی دفاع نکن .

چند نکته هم از خودم

44-   زیاد هم جدی نباش آنقدرها هم که فکر می کنی مشکلات زندگی  جدی نیست باور کن طبیعت هم مدام در حال بازی و شوخی است . کودک درون خود را همیشه و در هر سنی فعال نگه دار . اگر هفتاد سال هم  داری برای خود جشن تولد بگیر البته فرهنگ ما با کودک درون رابطه خوبی ندارد ولی شما توجه نکن در خانه خود، او را فعال کن.

45-  با کسی بحث نکن ، بگو " اصلا حق با تو "

46-   سرت خیلی تو حساب و کتاب  نباشه

47- سعی کن چیزی به نام انباری نداشته باشی شعار  یا الان استفاده میکنم یا میدهم  یکی دیگر استفاده کنه را بکار ببر . فردا هم خدا بزرگ است

48-  از تعارف زیادی پرهیز کن ، اصلا فرهنگ جالبی نیست  .

49-  اگر شاد وعاشق هستی واقعا زنده ای ، اگر عاشق هستی و شاد نیستی و یا شاد هستی و عاشق نیستی، یک پایت لب گور است . اگر نه عاشق و نه شاد هستی زنده به گوری . 

 50-  برای اینکه قوی ترین آدمها باشی گناه نکن.

بازی زندگی

بیشتر مردم زندگی را صحنه جنگ می دانند غافل از اینکه زندگی جنگ نیست، بلکه یک بازی است  . هدف  بازی زندگی هم این است که بطور واضح بتوانیم خیرو صلاح خودمان را ببینیم  و هر چه تصویر بدی است از ذهن خود بیرون کنیم .

برای برنده شدن در بازی زندگی باید نیروی خیالمان را آموزش دهیم تا پرواز کند . وقتی به نیروی خیال فرمان دهیم فقط خوبی را به تصویر بکشد می توانیم به همه مرادهای به حق دلمان برسیم . تخلیل ، درست مثل یک کارگاه خیاطی است  که با  قیچی  و سوزن ونخ درذهنمان  می توانیم ببریم و بدوزیم . فقط تردیدها وهراس ها بین انسان و مراد دلش فاصله می اندازد. باید ایمان را جانشین ترس کنیم  ، ترس ایمان وارونه است یعنی ایمان به شر به جای ایمان به خیر. نعمت های فراوانی  در سر راه ما است که از طریق آرزو ایمان و کلام می توانیم به آنها برسیم.

بخواهید که به شما داده خواهد شد . بطلبید که خواهید یافت ( انجیل متی  )

قوانینی که نیوتن از قلم انداخت

قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.

 قانون تلفن: اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود.

قانون تعمیر: بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد.

قانون کارگاه: اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعاً به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید.

قانون معذوریت: اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد.

 قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد.

قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد.

قانون نتیجه: وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد.

قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد.

قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند.

قانون قهوه:قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که  تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید .

 

مرگ نرگس

 

شاید بدانید نام نرگس ریشه یونانی دارد و برگرفته از نام نارسیس می باشد و معنای لغوی آن شایسته و دلیر است . در اساطیر یونان باستان نام مردی زیبا رو  است که وقتی در آیینه‌ی آب، چشمش به جمال خودش روشن گشت عاشق خود شد و برای این که به وصال معشوق برسد خود را در آب انداخت و غرق شد، بعدها هم گویا در کناره‌ی مزار او -که همان آبی است  که خود را در آن انداخت- گلی رویید که به یاد او نامش را نرگس گذاشتند و گویند خم بودن سر گل نرگس هم شاید به همین دلیل است .

وقتی نرگس مرد، گل های باغ همه ماتم گرفتند  و از جویبار خواستند برای گریستن به آنها چند قطره آب قرض دهد . جویبار آهی کشید و گفت: آنقدر نرگس را دوست داشتم که اگر تمام آب های من به اشک تبدیل شود و آنها را بر مرگ نرگس بریزم باز کم است . گل ها گفتند راست می گویی ،  چگونه ممکن بود با آنهمه زیبایی ، نرگس را دوست نداشت ؟ جویبار پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟

گل ها گفتند : نرگس هر روز خم می شد و صورت زیبای خود را در آب شفاف تو می دید . پس تو باید بهتر از هرکس بدانی که نرگس چقد زیبا بود !

جویبار گفت :  من نرگس را  برای  این  دوست داشتم  که  وقتی  خم  می شد و  به من نگاه می کرد می توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم .

دیده  چون بربست نرگس از جهان

شد به مرگش هر گلی آزرده جان

جمله گفتند این سخن با جویبار

هست ما را در غمش ، دل سوگوار

قطره ای چند ، اب ما را ده به وام

تا بگرییم از غم مرگش مدام

جویبار آهی کشید وگفت اگر

آبهایم اشک می شد  سر به سر

تا فرو ریزم به مرگش ، بود  کم

چون شوم ، همدرد یاران را به غم

جمله کردند این سئوال از جو ، به داغ

بود زیبا نرگس شهلای  باغ ؟

گفت : چون او دختری دیگر نبود

گل ، چنان چشم وی افسونگر نبود

باز،  دادند اینچنین گلها جواب

خم چو می شد نرگس زیبا در آب

تا ببیند چهر بی همتای خویش

در تو می دید او رخ زیبای خویش

بر کشید از سینه آهی جویبار

گفتن او را بودم از آن دوستدار

کاو مرا می دید و بود از هرنگاه

چشم او آیینه دارم صبحگاه

نیک می دیدم چو خم می شد سرش

حسن خود در دیده افسونگرش

 ( اسکاروایلد شاعر انگلیسی )

این شعر مصداق افرادی  است که برای این دوست شان داریم که در زندگی مان چون آیینه هستند و اصل وجودی خودمان  را در  ذات پاک و صداقت آنها  می بینیم و در کنارشان رشد می کنیم .

عشق به زندگی

به زندگی ات عشق بورز

ما نمی توانیم خواست دیگران را بر آوریم

باید به ندای درون گوش سپرد

جامعه ، خانواده ، دوستان و رفقا

هیچ کدام نمی دانند چه باید کرد

تنها خودمان از آن آگاهیم

و تنها ما می توانیم راه درست را برگزینیم

پس هم اینک آغاز کن

با جدیت بسیار ، باید کوشید

از موانع بسیار باید گذشت

و قضاوتهای بسیاری را باید نادیده گرفت

و هم پیش داوری ها را ،

اما تو می توانی

آنچه بخواهی بدست بیاوری

اگر به سختی بکوشی ، 

پس هم اینک آغاز کن

تا زندگی ات همان باشد که می خواستی ، تا زندگی ات عاشقانه باشد.

 

 

خداوند شبان من است

محتاج به هیچ چیز نخواهم بود

مرا در مراتع سرسبز می خواباند

و به سوی آبهای آرام رهبریم می کند

حتی از ره سپردن در سایه مرگ هم هراسی نخواهم داشت

زیرا خداوند با من است

خداوندا ! عصا و چوبدستی تو هدایتم می کند و تا ابد درخانه تو سکونت خواهم کرد.

نیایش دانیال نبی (ع)

خاطرات خوب

امروز صبح زیباترین صبح زمستان امسال بود خورشید طلوع نکرد و یک ریز باران می بارید در حالیکه به طرف محل کارم می رفتم از رادیو ماشین سرود بوی گل  و سوسن و یاسمن ................ پخش می شد .  یاد  دهه فجر در دوران دبیرستان افتادم  حال وهوای خاصی داشت . از آنجا که در فیلم نامه نویسی و تئاتر  و تزئین کلاس دستی در کار داشتم متن نمایش نامه های دهه فجر را می نوشتم و نمایش را کارگردانی می کردم و البته خودم هم بازی  میکردم .  به همین علت تقریبا در آن ده روز درس و کلاس مدرسه نیمه تعطیل که چه عرض کنم کلاً تعطیل بود و از این بابت خیلی خوشحال بودم .  باید با بچه های تئاتر کار می کردم در نتیجه در ساعات کلاس باید بیرون می آمدیم  و در سالن  امتحانات تمرین می کردیم .خاطر م هست در یکی ازنمایش ها که متن آن را نوشته بودم  و خودمم  هم بازی می کردم . در قسمتی از  آن دو همسایه  باهم به تظاهرات رفتند و یکی از آنان که بچه کوچک بغلی داشت تیر خورد و شهید شد و من که همسایه او بودم پای من هم تیر خورد ولی من بچه را بغل کردم و با مشقت و رنج فراوان که  در بین راه ماجراها داشت  به خانه رساندم و به آنان گفتم که مادرش شهید شده و اینقدر این صحنه طبیعی بودکه همه حاضرین گریه می کردند و هیچگاه آن روز را فراموش نمی کنم . آن روز مدیر مدرسه درحالی که مرا تشویق میکرد،گفت فکر کنم از صدا و سیما سر در بیاوری ! البته خدا را شکر اینطور نشد و در زمره بعضی از هنرمندان امروزی قرار نگرفتم . به نظر من اولین هنرمند هستی پروردگار است و هر هنرمندی باید صفاتی مثل او داشته باشد .

خاطرات خوب در  زندگی ما نقش اهرم را دارند و در لحظات سنگین و پر فشار به دادمان می رسند وقتی یادشان می کنیم  برای ادامه  انرژی میگیرم مثل مولتی ویتامین اثر می کنند .  اعتقادم بر این است که در هر سن و سالی که هستیم باید همیشه یک تولیدی خاطره داشته باشیم آن هم از نوع خوبش .

نظم در کارها

حتماً در مورد نظم خیلی شنیده و خوانده اید و می دانید تا آنجا اهمیت دارد که بزرگ مرد تاریخ امیرمومنان در آخرین لحظات عمر خود ما را به تقوا و نظم در کارها سفارش  کردند  و این اهمیت نظم را می رساند که برابری با تقوا می کند .

نظم فقط مرتب کردن سر و وضع  خودمان و کمد و نظافت خانه و..... نیست بلکه در ابعاد بزرگتری هم معنا می دهد و همه امور را در بر می گیرد . بعنوان مثال دیروز که پشت چراغ قرمز بودم یک زوج جوان را دیدم که خانم کفش های  10 سانتی در خیابان پوشیده بود و آقای نگون بخت هم دست او  را گرفته و هم کیف ایشان را حمل می کرد تا مبادا بار اضافه باعث زمین خوردن خانم شود. جلوتر که رفتند دیدم با چه بدبختی از جدول  رد شدند و این همه مشقت را نفهمیدم چرا باید تحمل کنند.  من جمله ای دارم برای خودم که « اگر صد سال عمر کنم نمی توانم مثل او  فکر کنم » اینجا مصداق پیدا می کرد. منظورم همین بی نظمی هاست یعنی اینکه بدانیم دقیقا کجا باید چه لباسی بپوشیم و با چه هیبتی ظاهر شویم گاهی در محل کارم  یا خیابان به افرادی بر می خورم که از آرایشی استفاده کرده اند که اگر لباس عروس هم به آن اضافه کنند هیچ چیز از یک عروس خانم کم ندارند . و یا از افرادی که از عطر های تند و زیادی در محل کار یا محل آموزشی  استفاده می کنند . این نوع آرایش و آراستگی مناسب محل  کار و آموزش نیست و نوعی بی نظمی محسوب می شود  .  حتی برعکس  هم همین مصداق را دارد یعنی در مجالسی افرادی با لباس محل کار تشریف می آورند که آن هم خوب نیست .  بعضی ها ظاهری آشفته دارند که آن هم نوعی بی نظمی است . اینکه دقیقا بدانیم چی کجا بپوشیم نوعی نظم است به طوری که هر کس ما را بیند از لیاس ما  دقیقا بداند  کجامی رویم و از کجا آمده ایم .

درست پشت همین چراغ صدای آمبولانسی  نظرم را جلب کرد ، بقدری ماشین ها نامنظم بودند که نمی توانستند کنار بروند  از شیشه آمبولانس دیدم دو نفر به شدت دارند روی مریض کار می کنند و راننده هم مضطرب بود و این نشان می داد  مریض بدحال است و گاهی عمر یک انسان به یک لحظه به موقع رسیدن است .  در حالی که به ماشین ها نگاه می کردم و قلبم داشت رشته رشته می شد و نمی توانستم کاری بکنم و فکر میکردم آیا این فرد پیر است یا  جوان کودک یا بزرگ و روشنی چراغ یک خانواده که حالا در بی نظمی های ما گیر کرده است . نکته جالب تر اینکه وقتی چراغ سبز شد مسافر ماشین جلویی آمبولانس تازه یادش افتاده بود پیاده شود و به راننده پول بده . گفتم خدایا نه شاید همین یک لحظه !!

ایکاش نظم همچون تقوادرتمامی ابعاد زندگی ما بسط پیدا کند  .

حدیث قدسی

خداوند میفرمایند :

ای بنده ام بر تو لازم است اعمال نیکت را پنهان انجام دهی و بر من لازم است آن را آشکار کنم

ای بنده ام  من بر حسب ظن بنده ام با وی رفتار می کنم پس همیشه ظن خوبی نسبت به من داشته باش .

ای بنده ام از تو دعا کردن و ازمن اجابت نمودن ، پس هیچگاه برای دعا از من خجالت نکش مگر موقعی که غذای حرام خورده باشی آن وقت از من چیزی نخواه .

خدایا ! تقدیر ما را از پوچی و ناکامی  پاک فرما .

قهوه خوری زندگی ما

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال وتشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری واجتماعی طبق  قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی  آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد .استاد  برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی ، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده وبرخی گران قیمت بودند بازگشت . سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند.

پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت : اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که تمام قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشتند و آنها که ارزان و ساده بودند در سینی باقی مانده اند. البته این امری طبیعی است . سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است . شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید.  قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آنچه که دیگران بر می داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی مثل قهوه باشد ، شغل ، پول ، موقعیت اجتماعی و .... همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند اما کیفیت زندگی در آنها فرق  نخواهد کرد.  گاهی  آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم . ( کتاب پندهای قند ونمک ) .

چند سال پیش در همسایگی ما خانواده ای بودند که سه فرزند کوچک داشتند .   یک روز صبح که اتفاقی زودتر از همیشه از پله ها پایین می آمدم متوجه صحبت دونفر شدم که از یکدیگر حلالیت طلب کرده و خداحافظی مفصلی از یکدیگرمی کنند. به سمت پایین که آمدم  خانم همسایه با همسرش را دیدم که درحال خداحافظی بودند ، خانم  ایستاد تا آقایی دنبال همسر ایشان آمد و سوار ماشین شد و رفت و تا دور زدن کوچه خانم دم در ایستاده بود. از ایشان پرسیدم همسرتان مأموریت رفتند . گفت نه سرکار !! این خداحافظی هر صبح به همین شکل ادامه داشت . بعد از مدتی با این خانم دوست شدم  ومتوجه شدم وقتی همسر ایشان از محل کار می آید بعد از سلام وعلیک با بچه ها خانم بچه ها را برای بازی به حیاط می فرستد تا سرو صدا نکنند  و در را هم می بندد و بالشی به همسرش مید هد تا استراحت کند. بعد ازاینکه همسرش هم از خواب بلند می شد بچه ها را از حیاط صدا می کرد و میوه و چای و شیرینی را که برای عصرانه حاضر کرده بوده دور هم  می خورند و بعد حاضر می شدند و می رفتند بیرون و پیاده روی می کردند . نگاه های این دو زوج بعد از چند سال ازدواج عمیق و با لبخند بود و خیلی محترمانه با  یکدیگر صحبت می کردند . تصورم از این رفتارها  این بودکه هر دو از تحصیلات بالایی برخوردارند و حتما همسر ایشان هم مدیر یک تشکیلاتی است و از آنجا که  معمولا  از مسائل شخصی افراد سئوال نمی کنم همچنان با این تصورات بودم .  مدتها گذشت ، طرز رفتار این دو نفر  خیلی برایم جالب بود و این نوع رفتار را حتی در کسانی که مدعی بودند همدیگر را خیلی دوست دارند و تحصیلات و امکانات خوبی هم  داشتند ندیده بودم .  یک روز این خانم آمد از من خواست تا برای گرفتن وام چرخ خیاطی ضامن ایشان  شوم . در طی مراحل اداری متوجه شدم که خانم تا دوم راهنمایی سواد دارند و همسر ایشان هم  تا پنجم دبستان تحصیل کردند و فقط سواد خواندو نوشتن در حد ابتدایی دارند .  همسر این خانم هم راننده یک شرکت است و کسی هم که صبح ها دنبال ایشان می آید همکار این آقاست که هم مسیر با ایشان است . خوب خودتان چه نتیجه ای می گیرید .  چندی پیش هم در روزنامه خواندم که یک زوج پزشک بر سر مسائل مادی یکدیگر را درخیابان ضرب وشتم کردند و زخمی شدند . آیا قهوه خوری های زندگیمان بر کیفیت روابط ما اثر گذار است .

 

ده قانون انسان بودن

قانون اول : جسمی که به ما داده شده چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم در این دنیای خاکی متعلق به ماست و با ما زندگی می کند پس باید مراقبش باشیم .

قانون دوم :در مدرسه ای تمام وقت به نام زندگی ثبت نام شده ایم و هر روز درسی جدید می آموزیم و فرصت یادگیری داریم  چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم .

قانون سوم : هیچ شکست  و اشتباهی وجود ندارد همه درس است وفرآیند رشد محسوب می شود . چه آزمایش ناکام باشد چه موفق همه بخشی از رشد هستند.

قانون چهارم : درسها اینقدر تکرار می شوند تا آموخته شوند  وقتی آموختید درس بعدی .

قانون پنجم : پایان نامه ای در کار نیست ، تا زنده هستید در حال آموختن هستید

قانون ششم : جایی بهتر از اینجا که هستید و اکنون که می گذرانید نیست  وقتی « آنجای » شما یک « اینجا » می شود به « آنجایی» می رسید که به نظر از « اینجا ی » فعلی تان بهتر است و « اینجا » را هم از دست می دهید .

قانون هفتم : دیگران فقط آینه شما هستند نمی توانید از دیگران خوشتان بیاد یا بدتان بیاید مگر درون خود آنها را بیابید که دوست دارید یا ندارید

قانون هشتم :  کارگاه بزرگ زندگی همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیارتان قرار داده تا انتخاب کنید چگونه زندگی کنید اینکه چطور استفاده کنیم بستگی به ما دارد.

قانون نهم : جوابها در وجود خودمان  است تنها باید نگاه کنید گوش کنید و اعتماد کنید .

قانون دهم : تمام اینها را در بدو تولد فراموش می کنیم . اگر مشکلات دانستنی های درون  را ازمیان برداریم  همه اینها را به خاطر خواهیم آورد.

باردگرآمدیم تا شود اقبال شاد

دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد

سرمه کشید این جهان باز زدیدار ما

گشت جهان تازه روزی ، چشم بدش دور باد !

عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت

عقل ز دستان عشق ناله کنان ، داد داد

مریم عشق قدیم زاد مسیحا عجب !

داد نیابد خرد چون که چنین فتنه زاد

باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست

دل چو چنین خوان بدید، پای به خون در نهاد

حضرت مولانا