پنج شنبه آخر سال
پنج شنبه آخر هر سال عده ای زیارت اهل القبور می روند و عده ای هم بر سر مزار عزیزانشان، تا به آنها بگویند که به خاک سپرده نشده اند بلکه آنها را به یاد سپرده اند. در این روزمنهم دلم می گیرد و می روم همین نزدیکی ها آنجا که قطعه ای از بهشت است ،بر سر مزار شهدای گمنام در امام زاده صالح تجریش ، کنارشان می ایستم به سن شهادت شان نگاه می کنم ۱۹ ساله ، ۲۰ ساله ، ۲۷ساله ، از آنها می پرسم شما چه کرده اید که اینچنین آسمانی شدید. شهید می شوید و بهتر از آن گمنام و بهتر ازآن با آن گمنامی شمارا می آورند مکان مقدسی که روزی صدها نفر به زیارت شما می آیند تا زیاد احساس غربت نکنید انگار معشوق تان خیلی هوای شما را دارد. اما امروز در میان اینهمه زائر میدانم دنبال آشنا می گردید،مادر،خواهر....بگذارید امروز من خواهر شما باشم برایتان از ته قلبم گریه کنم ، مثل یک خواهر ، ببیند مژه که می زنم اشکهایم می آیند. منهم در کنار شما آمده ام به دنبال دلم بگردم ، آخر دل من هم مدتی است گم شده شاید هم گمراه شده خوب گم،گم است دیگر ، اما نه مثل شما بلکه گمگشته است و شما پیدا هستید. نمی دانم چرا وقتی در کنار شما می ایستم انگار نُت دلم که گم شده بود پیدا می شود انگار صدایش را می شنوم که می گوید :
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
بر سر مزار استاد مجید شهریاری که در کنار این شهدای گمنام آرمیده می روم به عکس او که نگاه می کنم می بینم هنوز زندگی در چشمانش موج می زند ، تا میخواهم بگویم ایکاش .....می گوید نه ! جای علماء در اعلی علیین است ، برایت دعا می کنم.
به نام خدا