اولین روز سال 1390
در شب سال جدید تصمیم گرفتم اولین روز سال را با طبیعت آغاز کنم ، روز دوشنبه ساعت 8 صبح کوه بودم ، شروع کردم به بالا رفتن ، از کوچه خرداد در درکه گذشتم. خیلی خلوت بود ، گفتم شاید بالاتر افرادی باشند ، هر چه بالاتر می رفتم سکوت همه جا را فرا گرفته بود ، هیچ کس نبود حتی یک پرنده هم پر نمی زد و مغازه ها همه بسته بودند ، کاملاً ترسیده بودم ، با خودم گفتم اگر اینجا اتفاقی بیفتد کسی نمی فهمد، شروع کردم با خدا صحبت کردن که : « خدایا امروز اولین روز سال جدید است و اگر امروز بمیرم عید عزیزانم خراب می شود و مگر نه اینکه هرکس همان گونه می میرد که زندگی کرده ، من نمی خواهم باعث رنجش کسی شوم. تازه هر سال ، سالگردم در این روز می افتد که باز هم به عزیزانم سخت می گذرد ، خدایا قبلا در دعاهایم گفته ام که نمی خواهم روز مرگم برف بیاید مردم سخت شان میشود و باران هم نیاید چون بعضی ها دوست ندارند خیس شوند ، وسط تابستان و آفتاب زیاد نباشد گرمشان می شود و فصل امتحانات نباشد مردم از کار و زندگی می افتند. اصلا همان ماه مهر خوب است که به دنیا آمده ام ، همه اتفاقات مهم زندگی ام هم در این ماه رخ داده ، اما نه شش ماه دیگر خدایا، زبانم لال، زبانم لال بعد از 120سال .
در همین گفتگو خالصانه و شفاف با خدا بودم و با وجود ترسی که داشتم ( مثل آلیس در سرزمین عجایب ) ، باز هم بالا می رفتم (همان مشورت با دل ) به چناران که رسیدم با شگفتی کامل یک خانواده را دیدم که با دو تا بچه کوچک به پایین می آمدند خیلی خوشحال شدم و به پسر خانواده گفتم : تپلی ! مگرآن بالا هفت سین انداخته اند که صبح زود بالا بودی ، مادرش خندید گفت نه ما ساعت شش رفتیم بالا و الان داریم بر می گردیم ، جالب تر اینکه وقتی جلوتر رفتم دیدم مثل اینکه روز خانواده و طبیعت است و فقط من نبودم که می خواستم با طبیعت آغاز کنم دوست داران طبیعت خیلی زیاد هستند. هوای مطبوع ، اکسیژن صد در صد خالص ، از همه مهمتر پاکی کوه و زلالی آب باعث شد تا دو روز بعد با یکی از خانم های فامیل که بیشتر با هم دوست هستیم تا فامیل به کوه برویم البته این بار افراد بیشتری بودند و با هم صحبت کردیم و بالا رفتیم و خیلی لذت بردیم . اما دو روز بعد باز هم کوه ، این بار یک گروهی را دیدم که در کوه چلوکباب با دوغ میل کرده بودند ، خودشان را دیدم ؟نه !! آثار و بقایای آنها در آب زلال و مظلوم رودخانه بود. یک زوج دلداده که اصلا تفاهم نداشتند ، از کجا فهمیدم ؟ از اینکه یکی چیپس با طعم پیتزا و دیگری با طعم سرکه نمکی خورده بود ، اما در گذاشتن اثر از خود کاملا تفاهم داشتند ، خودشان را دیدم ؟ نه!! آثار و بقایای ......گروهی که پرتقال خورده بودند......آب معدنی ..... نوشابه ..... چقدر دلم برای طبیعت آرام ومظلوم سوخت که جز خیر رساندن و بدی دیدن از خلق چیزی عایدش نمی شود. درست مثل آدمهای مظلوم و آرام!!! .....

به نام خدا