فرازهایی از صحیفه سجادیه

ای خدایی که گره ناگواری های عالم به دست  تو گشایش پیدا می کند

و سختی های جهان به دست تو آسان می شود ای که مشکلات عالم

پیش تو رام است  و هر چیزی در عالم به اراده  تو امضا می شود

ای که در مهمات  تو را می خوانند و در پریشانی ها به درگاه تو تضرع و

زاری می کنند غصه ها دفع نشود مگر تو مندفع کنی .

مشکلاتی بر من وارد شده که مرا به رنج و غم افکنده و به قدرت تو آن

امور بر من وارد شده  پس غمی که تو آوردی کس دیگری نتواند ببرد و

مشکلی که تو فرستادی غیر تو برطرف نتواند کرد دری که تو ببندی کس

دیگری نتواند گشاید و اگر بگشایی نتواند بست و آنچه تو مشکل کنی کس

نتواند آسان کرد .

به فضل و احسان خود دَر وسعت و آسایش بگشا و به قدرتت در قلبم

لشگر  هم وغم را درهم شکن و به من رحمت و گشایش و خوشگواری

عنایت فرما و به لطف خود از هر جا  راه خروجی الهام فرما.

ای خدا از حوادثی که به من رسیده سینه ام تنگ و دلم پر از غم گردیده و

تو بر آنچه بدان مبتلا و به آن گرفتارم  توانایی  پس تو به کرمت  آن را 

برطرف کن هر چند من مستوجب این لطف تو نباشم  ای صاحب عرش 

بزرگ و ای صاحب نعمت با کرامت  پس تو قادری ای مهربانترین مهربانان

دعایم را اجابت فرما ای پروردگار عالمیان .

مشکلات زندگی ما از زبان مولانا

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای

زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته

بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم

گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن

می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های

ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از 

 گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو

به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین کره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیرمرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید

 دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی

شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...

 نتيجه گيري  مولانا از بيان اين حكايت:‌

تو مبین اندر درختی یا به چاه    تو مرا بین که منم مفتاح راه  

جملاتی قصار


* پیچ های جاده آخر جاده  نیستند مگر این که ما خودمان نپیچیم

* وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای

* گاهی خوردن لگدی از پشت سر برداشتن گامی به سمت جلو است 

* هرگز به کسی که برای احساس تو ارزش قایل نیست دل نبند

* همیشه توان این را داشته باش تا از کسی  یا چیزی که آزارت میدهد به راحتی دل بکنی

* اگر کسی گنجایش خوبی های شما را ندارد مانند خودش رفتار کن تا نتیجه و عکس العمل

کارش را قلبا احساس کند.

* به کسانی که  خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند خوبی نکن اما اگر

خوبی کردی انتظار قدردانی نداشته باش .

* کسی که برای آبادانی  می کوشد جهان هستی از او به نیکی یاد می کند

* آن که برای رسیدن به تو از همه کس می گذرد عاقبت روزی تو را تنها خواهد گذاشت .

* نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است .

* هیچ گاه ابزار رسیدن به خواسته دیگران نشو.

* اگرمیخواهی اعمالت مورد پسندخدا باشد در سختیها ازخودت بگذر، دیگران را قربانی نکن

*  دوست برادری است که طبق میل خودت انتخابش می کنی .

* لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.

یا اباصالح

کوچه های آذین بسته و شربت و قند و گلاب  دلم را می لرزاند

انگار تو در راهی .....

امشب را تا سحر در برابر عرش زانو می زنم

تا دلم  آسمانی شود شاید به تو

که از جنس آسمانی نزدیکتر شوم.

من که از جنس تاریکی بودم در چنین شبی آمدم تا تو

که از جنس نوری مرا نور ببخشی

در این ساعات که فرصتی برای خواستن هاست

از تو میخواهم دلهایمان را لای سجاده ی ایمان بپیچانی

تا  به آنچه نبایدهاست آلوده نگردد.

 دستم را برای خواستن هایم به سوی تو درازمی کنم

از تو دنیایی پر از آرامش و شادی برای کودکان سرزمینم

و همه کودکان دنیا می خواهم

از تو روزهایی به درخشش آفتاب و  لطافت بارانهای الهی

برای همه ی انسانهای روی زمین خواستارم

تن بیماران و اندوه اندوه داران را به نگاه مهربان تو می سپارم

آنان که خود را به خواب زده اند تا مبادا  بیداری گمراهشان کند

به تو واگذارشان می کنم

دست  همه واماندگان  و درماندگان ......

و دست همه دوستانم را در دست های مهربان تو می گذارم

من دعا می کنم 

استجابتش با تو

قرار است بیایی تا زمین پر از عدل و داد گرددآن هنگام که پر از ظلم و ستم شده

ما  چنین کرده ایم  زمین را  پر ظلم و ستم و بیداد و آنچه نبایدهاست کرده ایم

تو هم به عهد خود وفا و بیا و خودت بببین که ما چه کرده ایم........


 

یا ابا صالح

تو را در خواب دیدم ، خواب دیدم میرسی از راه

که برگشتی و خوابم پر شد از اسپند و بسم الله

بهاران می وزد از سمت باغ سبز چشمانت

بهاران می شود هرفصل و فروردین شود هر ماه

سفر آن سو تر از مصر است و تو یوسف تر از یوسف

چرا مانند یعقوب از فراقت خون نبارم؟ آه

جهان گرگ است و دنیا کاروان در کاروان گرگ است

سراغ یوسف خود را بگیرم از کدامین چاه؟

به پایان می رسد این هجر جان فرسا؟ نمی دانم

تو را صبر است بی پایان و ما را عمر بس کوتاه

جملات شگفت انگیز

جملاتی شگفت انگیز

قسمتی از کتاب « کاش حقیقت داشت »

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز

صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتادوشش

هزاروچهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه

همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت

پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب

دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با

همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه

هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه  تموم

شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ 


او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا .....


«همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب

با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم

هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که

می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد

منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته.

دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش

هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این

نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون

اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم

بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون

باقی مونده لذت ببریم. »
(مارک لوی)

کاش جاودانه شویم ....

چقدر این دو واژه زیباست 

"وقتی  که تو را دوست دارم "

"وقتی که خیلی تو را دوست دارم "

کاش دلهای ما آدمها

بین این دو لحظه گره میخورد

و جاودانه می ماند.

یا ابوالفضل (ع )....

یا ابوالفضل ما از دست های پر شفقت تو :

شفاعت 

     سعادت

به خیری عاقبت

می خواهیم .

سنجش دوستی ها...

 


میزان دوست داشتن آدمها را، از تلاشی که برای نگه داشتنتان در زندگیشان می کنند، بفهمید.....

جز تو مرا نیست پناهی

نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی

در اگر باز نگردد ، نروم باز به جايی

پشت ديوار نشينم ، چو گدا بر سر راهی

کس به غير از تو نخواهم

چه بخواهی چه نخواهی

باز کن در ، که جز اين خانه مرا نيست پناهی

عرض تبریک

الهی! رجب گذشت و ما ازخود نگذشتیم !

الهی تو از ما بگذر

سلام بر شعبان و اعیادش 

سلام برحسین (ع) و عباسش

سلام بر سجاد و سجودش

سلام بر نیمه شعبان و ظهور مولودش

آغاز ماه رسول خدا ماه شادی آل الله مبارک باد 

کوتاه اما ماندنی ........

آنکه به قلب من نزدیک است

 

از چشم های من دور است

یک اتفاق بود....

یک اتفاق بود

روزی که آمدی

و رهگذرانه مرا از غربت رهاندی

روزی که آمدی و پنجره را درباران

اشک را در حیرت و مرا در حس گنجاندی ...

حالا من ،

چگونه این عبور نامکرر را

در وسعت تکرار تنهاییم

غرق کنم ؟

چگونه متن با تو بودن  را

حادثه ی سوزان خاطرت را 

در منظومه ی عظیم بودنم دفن کنم ؟