گاهی یک نگاه آنقدر مهربان است که چشم هرگز رهایش نمیکند

گاهی یک عشق آنقدر ماندگار است که زمان حریفش نمیشود

و گاهی یک دوست آنقدر عزیز است که قلب رهایش نمیکند !

بیائید تا هستیم همدیگر را لمس کنیم،

سنگ قبر احساس ندارد . . .

 

بعضی از آدمها مثل جمعه می‌مانند ...

معلوم نمی‌کند... "فــــــرد" هستند یا " زوج " ... پر از ابهامند .....

 


باید به فکر ساختن یک بادبادک بود…. هنوز هم با کمی نخ و کمی کاغذ می شود

به گیسوان طلایی خورشید رسید…

من سکوتم حرف است

fall  29/1/92- فال-فال حافظ-فال روزانه-فال عشق

 

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

 خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.

تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.

بهترین و ارزشمندترین کسان 

قالَتْ (سلام الله عليها): خیارکم الینکم مناکبة و اکرمهم لنسائهم

فرمود: بهترین شما کسی است که در برخورد با مردم نرم‌تر و مهربان‌تر باشد و ارزشمندترین مردم کسانی هستند که با همسرانشان مهربان و بخشنده اند.

(دلال الامامه ص76 و کنزالعمال ، ج‌ 7، ص225) 

سخنان شگفت انگیز

 

عکس متحرک طبیعت  عکس متحرک طبیعت

 

به محض آرام شدن دریای افکار،کشتی های نجات ازراه می رسند.

حضرت  علی (ع)

اگر یارمنی شکوه ز آزار نکن

 

در حدیث قدسی آمده:

هر که راضی نگردد به قضای من و شکر نکند بر نعمت‌های من

و صبر نکند بر بلای من پس پروردگاری بجوید سوای من.

گفتمش این قدر آزار دل زار مکن

گفت اگر یار منی شکوه ز آزار مکن

گفتم از درد دل خویش به جانم چه کنم ؟

گفت تا جان بودت درد دل اظهار مکن


مومن مثل آب روان است

آب شکستنی نیست کسی نمی تواند بگوید آبی را شکستم یا خرد کردم اما همین آب وقتی دور از تابش آفتاب قرار میگیرد سرد وافسرده می شود یخ می کند و منجمد می شود. اینجاست که شکستی می شود و می توان آن را خرد کرد .

البته برای خرد کردن آب یخ زده راههای بسیاری هست . یکی این که آن را بالا برده محکم  بر زمین بکوبیم  بر زمینی سخت  یا قطعه ای سنگ این است حکایت انسان وقتی از تابش حق  و تابش ایمان دور می شود.

انسان مومن آب روان است هرگز نمی شکند.

اگر من خوب شوم

چقدر خوب می شود

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

از بـــاغ می بـــــــرند چراغــانی ات کنند

تا کـاج جشــن زمستـانـی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلـب نـکـرده همـیشـه مــراد نیـسـت

گاهی بهانه است که قربانی ات کنند.

سايت بنرهاي مذهبي

هرگاه به یکی از شما در بلا و گرفتاری دعا کردن الهام شد

بدانید که بلا کوتاه است و به زودی برطرف می شود

حضرت امام جعفر صادق (ع )

نجار زندگی


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟


روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.

دعوتنامه برای بهار

 

پذیرا باش ای فصل شکوفایی سلامم را

برایت سفره می چینم ببین شوق مدامم را

به استقبال تو این برف را نادیده می گیرم

بیا سرسبز ومحوش کن سپیدی های بامم را

پر آوازه طلوع تازه  را جشن می گیرم

تو هم شیرین نما با غنچه های شاد کامم را

ز دامانت بپاشان باغ را عطری طرب آمیز

لباب کن از احساس سرور و شور جامم را

بهار  از جای برخیز و قدم بگذار برشعرم 

به غوغا می کشاند نام زیبایت کلامم را