گاهی برای خودم شعرهایی می نویسم  ، گوشه و کنار دفتر ، برگه ، یا جایی که   بروم و گاهی آنها را بخوانم ، برایم هر کدام یک معنی دارد هرکدام مال یکی از لحظه های سنگین اندوهم است  یا یکی از لحظه هایی که دلیلی پیدا می کنم  برای شاد بودن . گاهی می نویسم تا بعضی از دوستانم هم بخوانند و شاید هم از من بپرسند برای چه کسی می نویسم یا چه خاطره ای را به یادم می آورد . اما یکی از آن یادداشت ها را داخل کمدم چسباندم  تا مال خود خودم باشد ، جایی که کسی نبیند و چیزی نپرسد . روی برگه ای که  نوشته ام : « وقال ربکم ادعونی استجب لکم ....»  این نوشته را نمی خواهم باکسی شریک شوم می خواهم جایی باشد که فقط خودم ببینمش برای اینکه وقتی تمام ته مانده امید و شادی درونم تمام می شود درست وقتی که ناامیدی می خواهد روحم را  تسخیر کند چشمم به آن بیفتد.  صبح ها قبل از اینکه از خانه بیرون بروم برای اینکه جان بگیرم و غروب وقتی که بر می گردم برای اینکه نفسی تازه کنم . همین که می خوانمش انگار بار سنگین قلبم سبک تر می شود وگویی کسی راه نفسم را باز می کند یکی که خیلی خیلی  بزرگتر و خیلی خیلی عاقل تر از من است . کافی است  بخوانمش کافی است صدایش کنم . سادگی این آیه تکانم می دهد همیشه و هنوز

سادگی راهی که از قلب من  تا اوست .