برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم...
بگذار آسمان آن گونه ای که هست در جذبه دو چشم تو
خود را بگسترد
بگذار تا که ماه حتی به زیر ابر در این سیاه شب
آرامشی به قلب سپید تو آورد
شاید کمی گذشت ، شاید تبسمی در چشم روزگار ، شاید که مشق صبر
تکلیف روزگار اگر نه چندان به کام توست
بگذار زیر وبم این زمین سخت با پای خسته تو گفت وگو کند
تا « هو » توان به خاطر آیینه هدیه داد
دیگر چه جای « آه »
شاید قبول جهان آن چنان که هست
آغاز زندگی است
آن جا که واژه ها به هیاهو نشسته اند
شاید که شاخه گلی از سکوت ناب آواز زندگی است
بگذار اگر که فاصله ای هست بین ما
تا روز ماندگاری دیوار قهر
یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم
بگذار پیکر تب دار روزگار در برکه گذشت
پاشویه ای کند
آن جا که ناتوان کلام خسته به فریاد می رسد
دیگر سکوت نقطه پایان گفت و گو است
گاهی تحمل خاری درون دست
شیرین تر از لطافت گل های زندگی است
بگذار تا به دشت جدایی در این زمان
بارانی از طراوت بخشش سفرکند
بذری به دشت مهربانی هم هدیه آوریم
وآن گه بغل، بغل ، تبسم تازه درو کنیم
وقتی که شرم می چکد از چشم خیس دوست
چشمان پرسش خود را تو بسته دار
لبخند مهربان تو در چشم شرم ناک
یعنی بیا ، دوباره تو را دوست دارمت
شاید که یک سلام ، آغاز گفت و گواست
شاید برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم
از خود گذشتن است

به نام خدا