بزرگتر از هر حادثه
« جاحظ مردی عرب بود که چهره بسیار کریه و زشتی داشت و تا آخر عمر ازدواج نکرد . چرا که هیچ زنی حاضر نبود با او ازدواج کند. روزی در بازار اشاره ی خانمی توجهش را جلب کرد بسیار به وجد آمد و درعین ناباوری به دنبال او به راه افتاد پس از گذشتن از کوچه های متعدد بازار به یک مغازه جواهر فروشی رفتند . آن خانم وارد مغازه شد و پس از گفت و گویی کوتاه با جواهر فروش با انگشت دست جاحظ را به او نشان داد و از مغازه خارج شد . جاحظ وارد مغازه شد و از جواهر فروش پرسید آن خانم چه گفت ؟ جواهر فروش گفت این خانم سفارش انگشتری داده بود که نقش دیو داشته باشد وقتی به او گفتم من شکل دیو ندیده ام . شما را آورد و نشان داد»
جاحظ آنجا تصمیم گرفت زندگی خود را با کسب علم پربارتر سازد تا این نقص موجب عقب ماندگی او نشود و به عنوان بزرگترین ادیب عصر خود متجاوز از صدکتاب ورساله به رشته تحریر در آورد . درحالیکه می توانست واکنش های بدی از خود نشان دهد . می توانست برود آن خانم را بکشد و قاتل شود یا غمگین وافسرده شود ولی ایشان ادیب شد. ![]()
به نام خدا