آن روز من به تو نگریستم اما تو نبودی

آن روز من به تو لبخند زدم اما تو ندیدی

آن روز می خواستم گناه غفلت خود را به پیشگاه تو اعتراف کنم

اما تو می گفتی که نمره ی خوب فقط بیست

آن روز کتاب برایم خریدی

ولی من دوست داشتم تو برایم بخوانی

اما تو نبودی ، نخواندی

آن روز که لمس مهربانی را فهمیدم

دوست داشتم در کنار تو به خواب روم

اما تو گفتی که من بزرگ شده ام !

آن روز می خواستم با تو از مدرسه ی جدیدم صحبت کنم

تو دهانم را پر از غذا کردی

و نمی دانستی که روح من چقدر گرسنه ی حضور توست

سال ها گذشت .....

آن شب می خواستم که از اولین نگاهی که دلم را لرزاند برایت بگویم

اما تو خیره به صفحه ی تلویزیون بودی و گفتی

خجالت نمی کشی این قدر دیر میایی فکر می کنی مرد شده ای

آن شب می خواستم که از

عشق و شب و اشک و شکست برایت بگویم

اما تو درحالی که تلفنی صحبت می کردی گفتی :

« غذایت را روی گاز گذاشته ام »

آن شب تو  نفهمیدی که فرزند تو بزرگ شده

روح او گرسنه و تشنه است

اما تو نبودی ، ندیدی ، نفهمیدی

و آن شب که رنگ  پریده ی من خبر هولناکی به تو داد

تو هراسناک و گریان گفتی

من که غذا و پوشاک و خوراک تو را کم نگذاشته ام

مادر ، پدر

 شما هرگز نفهمیدید که روح من در تمامی سال های

 کودکی اممانند جسمم بلکه بیشتر از آن نیاز به تغذیه ی

 حضور شما داشتاما شما نبودید ،ندیدید ، نفهمیدید

و اکنو که شب خیمه ی سیاه خود را بر زندگی ام  افکنده 

این خُرد بی خِرد شما بزرگ شده ، قد کشیده

اما هنوز محتاج شنیدن ، بودن ، دیدن وحضور شماست

و اکنون شرمناک در مقابل میز قاضی به عنوان متهم ایستاده ام

و کودکی در دلم فریاد می زند « پدر ، مادر ، شما متهم هستید »


منبع : کتاب لطفا پدر و مادر خوبی باشید!