قصه حضرت هابیل و قابیل در زمینی  که فعلا مسجد شهر بصره است  بود و در روز چهارشنبه آخر ماه  و به این جهت آن روز و آن مکان شوم ونحس شده . در روز شهادت آن مظلوم هوا تیره و تار شده و خار زیاد بر درختان ظاهر شد و طعم و مزه مأکولات تغییر نمود و قابیل بعد از کشتن برادر در جنازه او متحیر شد که چگونه او را از پدر پنهان کند و دفن کردن را  نمی دانست پس جنازه بردار را به دوش گرفت و در بیابان بهر طرف گردش و فکر می کرد که چه چاره نماید پس دید از آسمان دو کلاغ به زمین آمده و با یکدیگر جنگ کردند و یکی از آنها  کشته شد و آن دیگری به منقار خود در زمین گودالی کنده و جنازه آن دیگر را در زیر خاک پنهان کرد. پس متوجه این امر گردید و با جنازه برادر خود همین معامله را نمود و در زیر خاک جسد او را پنهان کرد.  پس از آن به نزد پدر رفت ، پدر سراغ هابیل را از او گرفت و او ادعای بیخبری نمود و لکن پدر از انقلاب هوا و تغییر اوضاع احساس شر نمود و با قابیل به محل قربان گاه رفته و پسر را ندید و در اطراف زمین تفحص از هابیل نمود تا آنکه به محل دفن او رسید  و تدریجا اطلاع پیدا کرد که در آنجا دفن شده  پس چهل روز بر سر قبر او با گریه و زاری اقامت نمود وپس از آن با کمال ضجه و ناله به مقام شکایت به حق تعالی برآمد و مشغول مرثیه خوانی بر هابیل شد پس از آن قابیل از پدر فرار کرد به  طرف بیابان یمن و در آنجا آتشکده ای بنا نمود و خود و ذریه اش آتش پرست شدند.  اصرار حضرت آدم به حق تعالی زیاد شد که به او اولاد صالحی مرحمت فرماید که وارث نبوت او شود تا آنکه خداوند به او لطف فرمود و حضرت شیث پیغمبر متولد شد و لقب او هبه الله گذارده شد و مدت عمر آدم علیه السلام 936 سال در زمین حجاز بود واولاد و ذریه اولادش در زمان خودش عددشان به چهل هزار رسد وهمیشه آنها را بشارت میداد به آمدن حضرت نوح پیغمبر و سفارش میکرد آنها را به طاعت آن پیغمبر و چون وفات حضرت آدم نزدیک شد خدایتعالی امر فرمود که شیث  را جانشین خود قرار دهد و امانات پیغمبری و اسم اعظم را به او بدهد و حضرت آدم در روز جمعه 6 ماه نیسان وفات نمود و حضرت شیث بر جنازه پدر نماز خواند و درمسجد خیف دفن نمود .

منبع : زندگانی پیامبران به قلم علامه دانشمند آیت الله لواسانی نجفی