دیروز در اتوبان که  میرفتم  ماشین پرایدی را دیدم که سرویس مدارس بود تقریبا از کنار من جلوتر میرفت چهارتا پسر بچه  ابتدایی در ماشین بودند البته من اول فقط شش تا دست میدیدم که می آید بالا و میزنه تو سر بغل دستی اش سعی کردم طوری حرکت کنم که کاملا پشت سرماشین باشم این صحنه بدون وقفه  همچنان ادامه داشت تا اینکه من از کنارشان رد شدم و گفتم  بچه های شیطون ، خیلی خوششان آمدو خندیدند و کاری را که می کردند با انرژی بیشتری ادامه دادند خیلی صحنه بامزه و خنده داری بودتا اینکه پشت چراغ قرمز دقیقا در کنار آنها قرار گرفتم . آنها هرکدام برای من دست تکان دادند و خندیدند منهم برایشان دست تکان دادم راننده بیچاره هم سرش را گرفته  خوب مشخص بودکه سردرد بگیرد چون آن صحنه حتما سرو صدا هم داشت. وقتی چراغ سبز شد به علامت خداحافظی با شادی تمام دست تکان دادند. با خودم فکر می کردم خدا کند هیچوقت کودک درونمان  بزرگ نشود وهمیشه همینطور شاد باشد . آنوقت از همه چیز لذت میبریم حتی تو سر وکله زدن با همکلاسی آنهم تو ماشین .