همه چیز گاهی از یک لحظه شروع می شود . برای شروع کمترین بهانه ، بهترین بهانه است .

از آن لحظه  به بعد شاید دیگر چترها را دوست نداشته باشی ، می خواهی باران که ببارد بیشتر خیس

شوی !!!  رهگذران برایت مهربانتر هستند و قدم زدن برایت لذت بخش تر می شود . موسیقی ، آفتاب و

روزها و ساعتها  و.... همه جوری دیگر می شوند .

از آن لحظه به بعد شب ها و روزها را مثل فرماندهان نقشه می کشی که چگونه غروری که دیگر نداری

تخریب کنی تا او پیروز شود !!! نه اینکه مال تو شود ، زبانم لال ، اصلا مالکیتی در کار نیست. بلکه

 همسفرت شود. به قول بزرگی که می گفت گفت و گوی میان راه بهتر از تماشای باران است .

از آن لحظه به بعد شب هایت آرامترین شب ها و روزهایت شادترین ها در زندگی ات می شوند . تو تا

صبح به دوست داشتن می اندیشی  و لیاقتی که لازمه آن است. با دوست داشتن  خالصانه ، بی انتظار

 و شفاف ، دیگر از هیچ چیز واهمه نداشته باش ، باور کن .

آنوقت دیگر نه از ترس ، نه از لرزش صدا ،  نه از باران بی موقع و  نه از بی خبری از تو .... خبری هست .

به خاطر دارم آن شب هزار راه نرفته مرا نترساند  مرا باوری بخشید که زندگی یعنی عشق به توان

ابدیت .  حس می کردم  تازه عاقل شدم می بینم چقدر دوست داشتن زیباست . اصلا به من چه که

روزگار که یک عده می گویند ناسازگار است ، ولش کن . برای من  که جور دیگری است .

بلند شو دستت را به من بده  ، حالا سه نفری چه لذتی دارد ، من و تو وخدا .

گُلبن عیش میدهد ساقی گلعذار کو؟

باد بهار میوزد باده ی  خوشگوار کو ؟

هر گل نو ز گلرخی یاد همی کند ولی

گوش سخن شنو کجا دیده ی اعتبار کو؟

مجلس بزم عیش را غالیه ی مراد نیست

ای دَم صبح  خوش نفس نافه ی زلف یار کو ؟

ُحسن فروشی گُلم نیست تحمل ای صبا

دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو؟

شمع سحر گهی اگر لاف زعارض تو زد

خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو ؟

گفت مگر ز لعل من بوسه نداری آرزو

ُمردم از این هوس ولی قدرت واختیار کو

( لسان الغیب )