با بغض عادت کردم و گریان نبودم

ابری شدم ، اندازه باران نبودم

آموختم حسرت کشیدن را به خوبی

وقتی هنوز آلوده پیمان نبودم

قبل از الفبا عشق آمد بر زبانم

شاگرد درس آب ، بابا، نان نبودم

در سادگی مثل دلم استاد بودم

فرزند آدم بودم و شیطان نبودم

آغاز کار عاشقی بود و شکستم

آزردة سنگینیِ تاوان نبودم

هر چند می دانستم آن بالا کسی هست

رنگ شکوه مطلق ایمان نبودم

تا آن شبِ رؤیا که در چشمم نشستی

دیگر شب احیا سرِ قرآن نبودم

سی جزء  قرآن  را به نامت ختم کردم

در بند حرف مفت این و آن نبودم

من آتشی بودم  که دودم بر سرم بود

اهل ریا و سازش و کتمان نبودم