می خوانم برای دلتنگی هایت

دوست دارم یکرنگی هایت را

درآن دم که نفس های خورشید به شماره می افتد

من در پناه  دستانت می آسایم

آسمان دلتنگی هایت بجای باران اشک می ریزند

و من با چتر بسته  انتظار می کشم

 تا باز هم بارانی شوی

دوست داشتن تو

همچون پا نهادن بر سنگی سست و لرزان است

گویی بر پرتگاه زمان آویزان شده ام

اما بازهم یکرنگی هایت را دوست دارم

و برای چشمان نجیب بارانی ات

که در لحظه سقوط تا همیشه

دستاویز نفس های کند من است

زیر باران می مانم .